#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_486
_حوا.؟!به سرعت به عقب برگشتم..ازاد نگاهی به دور و اطرافم انداخت و گفت:
_بیا داخل..
از اینکه دیدم سالمه ناخواسته لبخندی اومد رو لبم سری به عنوان تائید تکون دادم و تند تند حرکت کردم سمت در خرابه بزور درش رو
باز کردم و وارد شدم..دستم رو گرفت و با صدای ارومی گفت:
_لعنتی فکر کنم باخبر شده که اومدیم اینجا..سه بار کامل اینجار زیر و رو کردم ولی انگار سالهاست که کسی اینجا نیومده!..
با حرص گفتم:
_یعنی چی!..
دستش رو گذاشت رو بینیش و گفت:
_هیس ممکنه یه تله باشه ارومتر..
لب گزیدم و دنبالش روانه شدم..همونجوری که اجر و کارتُنای میوه رو که زیر پامون افتاده بود کنار میزد تا سر و صدا ایجاد نکنه گفت:
_اوردمت داخل تا خودتم یبار ببینی..بعدش سرمنه بدبخت غر نزنی..!
با کنجکاوی جای به جای خرابه رو از نظر گذروندم..حق با ازاد بود انگار که سالها کسی گذرش به اینجا نیفتاده بود!..یهو یه قوطی
کنسرو که معلوم نبود مال چند وقت پیشه رفت زیر پام و اگه ازاد نگرفته بودتم با مخ میرفتم تو زمین..جیغ خفیفی کشیدم و بازوی ازاد
رو سفت چسبیدم..نفس هردومون تو سینه حبس شد هیچ صدایی بجز ضربان بلند قلب من بگوش نمیرسید..انگار صدایی از یه فاصله ی
خیلی دور شنیدم..ازاد تا دهن باز کرد حرفی بزنه فوری دستم رو روی دهنش گذاشتم و گوش تیز کردم..
_ک......م....ک.....
صدای مردی از یه فاصله ی خیلی خیلی دور به گوش میرسید..با بهت نالیدم:
_ازاد میشنوی؟!
دستم رو از روی دهنش برداشت و گفت:
_چی رو؟!
با تمام وجود با جیغ گفتم:
_کسی اینجاست؟!
اونقدری با جیغاین جمله رو گفتم که حسکردمگلوم به سوزش افتاد!..دوباره همون صدای مبهم بلند شد این بار تونستم تشخیص بدم
romangram.com | @romangram_com