#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_485
با کلافگی گفت:
_خوشگل من لجبازی نکن..
خودم رو پرت کردم تو اغوشش و با هق هق گفتم:
_من طاقت ندارم یه نفر دیگه رو از دست بدم یه عزیز دیگه رو از دست بدمخواهش میکنم ازاد..
با تک خنده ای گفت:
_اوم چه اعترا ِف خوبی!.. من عزیزتم؟!
از اینکه تو این موقعیت داشت میخندید حرصمگرفته بود مشتی به سینش کوبیدم و با اعتراض گفتم:
_ازاد..!
با دو دستش صورتم رو قاب گرفت و با جدیت گفت:
_به حرفم گوش کن..بخاطر من..بخاطرخودت..بخاطر پدرت..باشه خانومم؟!
قطره اشکی از چشمم چکید پایین داشتم از اومدنم پشیمون میشدم..با لبایی لرزونگفتم:
_کاش نمیومدیم!..
اشکم رو پاک کرد و گفت:
_گریه نکن..سر و صدا نکن..طوری رفتار کن که اصلا اینجا نیستی..به هیچ وجه هم نیا تو..
بعد دستش از کمرم جدا شد.قلبم داشت از سینم کنده میشد تا خواست حرکت کنه بره اون سمت دستش رو کشیدم برگشت سمتم..نمیدونم
چیشد که دوییدم سمتش و با ولع لبام رو روی لباش فشار دادم...از این حرکتم شوکه شد..اما دستش سفت دورم حلقه شد و مشغول
همراهیم شد..بعد
_هوم انرژیه خوبی بودا..!
لبخند لرزونی زدم.بوسی تو هوا برام فرستاد و مقابل چشمام وارد اون خرابه شد...
*
لبخند لرزونی زدم.بوسی تو هوا برام فرستاد و مقابل چشمام وارد اون خرابه شد...ده دقیقه ای از رفتن ازاد به اون خرابه میگذشت اما
هنوز خبری نشده بود..با استرس خودم رو سمت دیواره ی خرابه کشوندم بازوم هام رو بغل کردم و به دیوا ِر خرابه تکیه زدم.از زور
بغض چونم میلرزید..
romangram.com | @romangram_com