#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_484

رژ کمرنگی زدم و با حرص به گوشیم زل زدم.دیگه چرا زنگ نمیزنه مگه قرار نبود بیاد دنبالم..نکنه گولم زده!..با این فکر لب برچیدم
و غم زده به تصویرم تو آینه زل زدم.با صدای زنگ گوشیم سریع پریدم سمت گوشی و با هول برداشتم..
_الو؟!
صدای خندون ازاد بلند شد:
_رو گوشی خواب بودیا!...
حاضری؟!دو مین دیگه دم درم!..
با هول گفتم:
_اره اره.
بعد گوشی رو قطع کردم و با دو رفتم بیرون.کفشام رو پوشیدم و دوییدم بیرون با ژست مخصو ِص خودش به در ماشین تکیه زده بود و
منتظر من بود.سریع در جلو رو باز کردم و نشستم.با اکراه در سمت راننده رو باز کرد و نشست.با عجله گفتم:
_برو دیگه..
پوفی کشید و حرکت کرد.بعد از طی مسافتی متوجه شدم که داره میره خارج از شهر.با استرس مشغول جوییدن ناخنم شدم.اروم باش حوا
به این فکر کن اگه این موضوع حقیقت داشته باشه ایمان پیدا میشه..دوباره همه چیز مثل قبل میشه..ارمیا پدر دار میشه!..با این فکر
لبخند کمرنگی رو لبام نقش بست.فکرم رفت سمت نسترن..اگه نسترن بفهمه حتی ممکنه یه درصد ایمان زنده باشه از خوشحالی بال در
میاره!..با توقف ماشین حواسم جمع شد.با صدای ارومی گفت:
_بدو ِن سر و صدا پیاده شو.سری به عنوان تائید تکون دادم و به ارومی پیاده شدم.از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.دستش رو گرفت سمتم با اکراه دستم رو گذاشتم تو
دستش و باهم به سم ِت خرابه ی رو به رومون حرکت کردیم.از موقعیت سو استفاده کرد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد با نفس نفس
گفت:
_ من میرم تو هر اتفاقی افتاد داخل نمیای اوکی؟!
بعد سوئیچ ماشین رو گرفت سمتم و ادامه داد:
_این سوئیچ ماشینه..وقتی که گفتم حوا برو بدون توجه به من میری..فقط میری لجبازی ممنوع باشه حوا؟!
با بغض گفتم:
_نه ازاد نه..

romangram.com | @romangram_com