#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_483

برایت چای دم کند.
و وقتی بلیز بی آستین می پوشد
حواسش باشد که پرده های خانه ات افتاده باشند.
می خواستم سرم را با تو روی یک بالش بگذارم.و دو تایی بخزیم زیر یک پتوی مشترک.
من
با تک تک سلول هایم ،می خواستم زن زندگی ات باشم...
ولی افسوس لایق نبودي..
با تعجب یبار دیگه متن رو خوندم..منظو ِر مامان از این متن چی بود؟!نگاهم به تاریخ بالای صفحه افتاد با دیدن تاریخ ابروهام از تعجب
پرید بالاتاریخ مال زمانی بود که هنوز با بابا ازدواج نکرده بودن..این یعنی اینکه مامان قبلا یه نفر رو دوست داشته....
*
با دیدن تاریخ ابروهام از تعجب پرید بالا تاریخ مال زمانی بود که هنوز با بابا ازدواج نکرده بودن..این یعنی اینکه مامان قبلا یه نفر رو
دوست داشته....با کنجکاوی صفحات بعد رو ورق زدم.همه در مورد شکست عشقی بود تا اینکه رسیدم به صفحه ای که مربوط میشد به
ازدواجش با بابا..با بی حوصلگی دفتر رو بستم شاید مامان دفتر خاطرات دیگه ای هم داره.!. دفتر خاطراتی که مربوط به قبل از
ازدواجش با بابا باشه!..با این فکر دفتری که دستم بود رو پرت کردم کنارم و تند تند مشغو ِل زیر و رو کردن وسیله های صندوقچه
شدم.اما هرچی بیشتر میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم!.عاصی شده دستی به پیشونیم کشیدم و با حرص زیر لب گفتم:
_لعنتی!..
دیگه نزدیک بود بابا بیاد بهتره فردا صبح قبل از رفتن بیام اینجا!..با این فکر لبخندی اومد رو لبم و از جام بلند شدم.محض احتیاط اون
دفترچه روهم برداشتم و از انباری زدم.تند تند حرکت کردم سمت اتاقم و لباسم رو با یک دست لباس راحتی عوض کردم رو تختم
چمباتمه زدم و دفتر رو باز کردم نگاهی به صفحاتش انداختم..نه خاطره نوشته بود نه چیزی فقط انگار زمانی که حالش خوب نبود با یه
دکلمه یا شعر حال بدش رو فهمونده بود...اگه از بابا بپرسم که جریان چیه یعنی ممکنه بهم واقعیت رو بگه؟!شاید ممکنه بخاطر این
فضولیم دعوام کنه!!.به حوصله سرم رو خاروندم و متفکر به دفتر زل زدم چقدر خوابم میاد،بهتره بخوابم و فکر کردن به این موضوع
رو به فردا موکول کنم!..
*

romangram.com | @romangram_com