#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_482

ِپ
زندگیش!..تو ماشین دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد جلوی خونه توقف کرد و گفت که صبح میاد دنبالم..نگاهی به ساعت انداختم هشت
بود و تا اومدن بابا یک ساعتی مونده بود..در حیاط رو باز کردم وارد شدم.اخرای شهریور بود و هوا بشدت دلگیر بود..یک روز میرسد که میرویم
بیخبر، بیخداحافظی
درست مثل تابستانی
که اواسط شهریور میرود
و پاییز زودرس همه را غافلگیر میکند!
نگاهم رو در انباری ثابت موند..ناخواسته کشیده شدم همون سمت..در انبار رو به سختی باز کردم و وارد شدم به محض وارد شدن بوی
نم رو حس کردم.با شالم جلوی دماغم رو گرفتم و برق انباری رو روشن کردم..نگاهم رو دور تا دور انباری چرخوندم.بیشتر وسایلای
مامان اینجا بود.ناخواسته حرکت کردم سمت صندوقچه ی مامان جلوی صندوقچه زانو زدم و با کلیدی که پشت صندوقچه بود قفلش رو
باز کردم.با چشمایی تار و نگاهی بغض زده با سرانگشتام خاک وسیله هارو لمس کردم.انگار همه وسیله ها داشتن نبود مامان رو مثل
پتک میکوبیدن تو سرم.عروسک کوچیکی گوشه صندوقچه بود.برش داشتم و کشیدم تو بغلم با اون همه خاک و نم اما بازم بوی مامانم
رو میداد نگاهم به دفترچه ی رنگ و رو رفته ای افتاد که زیر پارچه ای پنهان شده بود..عروسک رو کناری گذاشتم و دست بردم سمت
دفترچه مشخص بود که خیلی قدیمیه.با کنجکاوی صفحه ی اولش رو باز کردم چند تا شعر اولش نوشته شده بود..زیرلب متن صفحه ی
اول رو زمزمه کردم:
_می خواستم زن زندگی ات باشم...
زنی که پیشبند ببندد . سیب زمینی ها را سرخ کند.
زنی که دستش فقط در خانه ی تو بسوزد.
میخواستم زن زندگی ات باشم...
زنی که لنگه گوشواره اش را در خانه ی تو گم کند.
و صبح های زود ، بوی لاک قرمزش ،در خواب تو بپیچد.
میخواستم زنی باشم که اکثر مریضی های عمرش،صدقه سر زن بودن در خانه ی تو باشد.
و با اینکه خسته است

romangram.com | @romangram_com