#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_479

سری به عنوان مخفی تکون دادم و گفتم:
_نه ابدا..
بزور لبخندی زد و گفت:
_باشه؛برو، خوشحال شدم از دیدنت..
لبخند لرزونی زدم و گفتم:_منم همینطور؛فعلا..
گوشه پیاده رو مشغول قدم زدن شدم.چجوری باید ازاد رو پیدا کنم؟!یعنی کجاست..دوباره شمارش رو گرفتم
"مشترک مورد نظر خاموش میباشد"
مگه من بهش چی گفتم که انقدر بهش بر خورده؟!لب گزیدم..باید احترامش رو نگه میداشتم هرچقدرم که ازاد بد باشه اما بهم
توهیننکرده..کلافه بودم از اینکه تقصیر ازاد بود همه این مسائل اما همیشه جوری اوضاع رو برمیگردونه که من میشم مقصر!..از این
سیاست ازاد متنفر بودم..از این ضعیفی خودم هم همینطور...اما محل اقامت ایمان چیزی نبود که بشه به سادگی ازش گذشت!..یاد خونه
مجردی ازاد افتادم..شاید اونجا باشه!..تاکسی ای گرفتم و به سرعت خودم رو رسوندماونجا..زنگ خونه اش رو فشردم..در کمال تعجبم
در با صدای تیکی باز شد..از پارکینگ عبور کردم و حرکت کردم سمت اسانسور...استرس داشتم.از اینه اسانسور کمی از موهای بهم
ریخته ام رو درست کردم با توقف اسانسور ازش خارج شدم و حرکت کردم سمت واحد ازاد..با نفس عمیقی زنگ واحدش رو
فشردم..بعدازچند دقیقا در باز شد.اروم در رو به سمت داخل هل دادم و وارد شدم.به محض وارد شدن بوی تند سیگار به مشامم پیچید..
*
سرفه ای کردم و گوشه ی شالم جلوی بینیم رو گرفتم.پرده ها کشیده شده بود و خونه تاریک بود..کنار اپن ایستاده بود،فقط یه شلوار پاش
بود و خبری از بلوز نبود!..پک عمیقی به سیگارش زد و با اخم غلیظی بهم خیره شد..بی نهایت برام جذاب شده بود..حتی با این سر و
وضع ژولیده..لب تر کردم..نگا ِه اخمالوش کشیده شد سمت لبام..مثل خودش اخ ِم غلیظی رو چهرم نشوندم و گفتم:
_گفتی که محل اقامت ایمان رو پیدا کردی...راست گفتی دیگه؟!
بی رمق خندید و با حرص سیگارش رو روی سنگ اپن خاموش کرد نگاه نافذی بهم انداخت و گفت:
_داشتم،الان دیگه بهم مربوط نیست چون نمیخوام دخالت کنم متوجهی که..؟!!!
غرورم اجازه نمیداد که ازش معذرت خواهی کنم..قدمی به سمتش برداشتم و با اعتراض گفتم:
_ازاد....!

romangram.com | @romangram_com