#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_478

_عاشقه..دست خودش نیست درکش میکنم.!.
گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و گوشی به دست از کافه خارج شدم تا جواب ازاد رو بدم.واقعا نمیتونستم مها رو درک کنم..زنش با
بچش تو کافه نشسته اونوقت من دارم با ازاد تلفنی صحبت میکنم....!لحظه ای از خودم متنفر شدم!..نفس عمیقی کشیدم و انسر رو لمس
کردم..به محض جواب دادن صدای دادش پیچید پشت گوشی:
_کجایی تو؟؟؟نمیگی نگرانت میشم؟!
این جمله رو جوری با داد گفت که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد!..اخمی کردم و مثلخودش جبهه گرفتم:
_تورو سننه؟!به توچه که من کجام؟اصلا میدونی چیه؟! الان با دوست پسرم بیرونم!..
صدای خندش بلند شد..با لحنی عصبی گفت:
_سگم نکن حوا..
با تمسخر گفتم:
_سگ شو ببینم میخوای چه غلطی بکنی!..دیگه انقدر مزاحمم نشو خودت زنو بچه داری بهتره به فکر اونا باشی نه من..!
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشمگوشی رو قطع کردم.دوباره زنگ زد سریع ریجکت کردم..بازم زنگ زد ریجکت
کردم...ایندفعه اساماسی برای گوشیم اومد..اولش نمیخواستم باز کنم اما کنجکاویم شدیدتراز اونی بود که نخونده از کنارش رد
شم!..میدونستم که ازا ِد..با خوندن متن اساماس حس کردم از یه بلندی پرت شدم پایین...
"اره حق با توئه زندگی تو به من؟!منه خرو بگو که دنبال ایمان بودم!..جاش رو پیدا کردم خواستم باهم بریم دنبالش اما خب به من
چه..!"یبار دیگه متن اساماس رو خوندم محل زندگ ی ایمان رو پیدا کرده!...به سرعت شمارش رو گرفتم...لعنتی ریجکت کرد..کم مونده بود
اشکم در بیاد...
*یبار دیگه متن اساماس رو خوندم محل زندگ ی ایمان رو پیدا کرده!...به سرعت شمارش رو گرفتم...لعنتی ریجکت کرد..کم مونده بود
اشکم در بیاد...با حس شوری خون تو دهنم فهمیدم از بس لبم رو جوییدم خون اومده!..دستم رو محکم رو لبم فشار دادم و رفتم داخل
کافه..مها همونجوری مغموم رو صندلی نشسته بود..کیفم رو از روی میز برداشتم و با استرس گفتم:
_مها..من باید برم...متاسفم..
سرش رو برگردوند سمتم..با نگرانی گفت:
_اتفاقیبرای ازاد افتاده؟!

romangram.com | @romangram_com