#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_477

لب زد:
_ازادتو..
با هول گفتم:
_چی داری میگی؟!
با صدای لرزونی گفت:
_خسته شدم از نادیده گرفته شدن؛سهم من از زندگی این نیست؛من نمیتونم بیشتر از این خورد شدن شخصیتم جلوی ازاد رو نادیده بگیرم
هرچقدرم دوستش داشته باشم اما غرورم رو هم دوست دارم؛نمیخوام نفرین و بغض تو پشت زندگیمون باشه؛میخوام برم میخوام برم پیش
کسی که منو بخواد،منو بخاطر خودم بخواد نه پولم..میخوام برم حوا..
سرش رو گذاشت رو میز و هق هق گریه اش بلند شد..بغضی رو که درحال شکل گیری بود رو فرو خوردم و نوازش وار دستم رو
روی سرش کشیدم..با صدای لرزونی گفتم:
_من نفرینت نمیکنم..
با هق هق گفت:
_این زندگی رو نمیخوام؛تمام فکر و ذه ِن ازاد تشکیل شده از تو؛من نمیتونم بی تفاوت باشم لعنتی...
دست دراز کردم و اشک چکیده شده از روی گونه ام رو پاک کردم..قلبم از اینهمه مظلومیتش فشرده شد
*
دست دراز کردم و اشک چکیده شده از روی گونه ام رو پاک کردم..قلبم از اینهمه مظلومیتش فشرده شد با صدای ارومی گفت:
_تو بد منجلابی گیر کردم؛اگه دست خودم باشه میرم؛اما وجود این بچه....واقعا نمیدونم چی درسته چی غلط..!
سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم؛واقعا نمیدونستم تو این موقعیت چی باید بگم!..با صدای زنگ گوشیم با حواس پرتی نگاهی به
اسکرین گوشی انداختم..شماره ی ازاد رو صفحه ی گوشی خودنمایی میکرد با تردید دست بردم سمت گوشی..زیرچشمی نگاهی به مها
انداختم..خنده ی تلخی کرد و گفت:
_خودشه؟!لب گزیدم و سری به عنوان تائید تکون دادم با صدای تحلیل رفته ای گفت:
_خب........خب جوابش رو بده..
تاخواستم دهن باز کنم و مخالفت کنم دوباره گفت:

romangram.com | @romangram_com