#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_476

حدود دو ساعتی میشد که منتظر عماد بودیم!..اما انگار نه انگار!..راننده با کلافگی و خوابالود برگشت سمتم و گفت:
_خانم فکر نکنم حالا حالاها بیاد بیرونا...از ما گفتن بود!..
ناراحت اهی کشیدم و گفتم:
_حرکت کنین اقا.
با خوشحالی استارت زد و حرکت کرد فکرم پرکشید سمت قرارم با مها..یعنی چیکارم داره؟!لابد میخواد بگه پام رو از زندگیش با
ازادش ببرم بیرون!..به محض رسیدن به خونه تند تند لباسام رو در اوردم و گوشه ای پرت کردم.با ذوق پریدم رو تخت و به سه نکشید
که خوابم برد..
***
جرعه ای از قهوه ام خوردم و بی حوصله نگاهی به ساعتم انداختم.دقیقا نیم ساعته خانم منو اینجا کاشته!..شیطونه میگه پاشم برما...!
_سلام..!سرم اتوماتیک وار برگشت سمت صدا خیلی شیک و پیک روبه روم ایستاده بود..زیرلب سلامی گفتم.صندلی روبه روم رو کشید بیرون
و نشست روش.دستم یخ زده ام خود به خود دور فنجون داغ قهوه ام حلقه شد..پیش خدمتی نزدیک شد تا سفارش مها رو بگیره..با گفتن "
چیزی نمیخورم" پیش خدمت رو فرستاد که بره!..یه ابروم رو انداختم بالا و گفتم:
_خب؛من منتظرم.
مشخص بود که بی حوصله و کلافست.سرش پایین بود و نمیتونستم چشماش رو ببینم.با بالا اوردن سرش با تعجب بهش نگاه کردم نم
اشک تو چشماش به خوبی مشخص بود.با صدای خشداری که براثر بغض بوجود اومده بود گفت:
_درکمیکنم حال عاشق رو؛چون خودم یه عاشقم..
چونش از بغض لرزیدی
سیق
مو بیکلامی هم که در حال نواختن بود جو رو بی نهایت غمگین کرده بود.دست دراز کرد و دستم رو میون
دستاش فشردبا پلک زدنش قطره اشکش چکید رو گونش..با بغض گفت:
_میسپارمش به تو..
شوکه شده بودم..با صدای تحلیل رفته ای گفتم:
_چیو؟!

romangram.com | @romangram_com