#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_475

_همس ِر ازاد..
قلبم شروع کرد به تپیدن..با صدایی که انگار از اعماق چاه شنیده میشد گفتم:
_امرتون؟!
با صدا و لحنی جدی گفت:_باید ببینمتون.
مثل خودش با صدایی جدی گفتم:
_ ِکی؟!
با همون جدیت گفت:
_هرچه زودتر بهتر..!
لب گزیدم و با لحن متفکری گفتم:
_فردا خوبه؟!
با خونسردی گفت:
_تهران رو به خوبی بلد نیستم؛لطفا ادرس یه کافیشاپ یا پارک خوب رو برام پیامک کنین؛مرسی..
پوزخندی زدم و گفتم:
_حتما؛روزخوش.
به سردی گفت:
_وقت بخیر!..
گوشی رو قطع کردم و متفکر دستی زیرچونم کشیدم..یعنی باهام چیکار داره؟!با صدای راننده به خودم اومدم:
_خانم جلوی این مغازه ایستاد؛منم پارک کنم؟!
با عجله نگاهی به ماشین عماد انداختم جلوی یک مغازه ی کت و شلوار فروشی پارک کرده بود..زمزمه کردم:
_بله لطفا نامحسوس یجا پارک کنین..
*
با عجله نگاهی به ماشین عماد انداختم جلوی یک مغازه ی کت و شلوار فروشی پارک کرده بود..زمزمه کردم:
_بله لطفا نامحسوس یجا پارک کنین..

romangram.com | @romangram_com