#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_473
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ازت میخوام که با صداقت جواب بدی..
ایستاد و برگشت سمتم مشکوک بهم زل زد و گفت:
_سعیم رو میکنم اما قول نمیدم!..
حرصم گرفت از اینکه با صداقت گفت ممکنه دروغ بگه!..دل رو زدم به دریا و گفتم:
_ایمان.......زندست؟!!!
بدون پلک زدن خیره شد بهم..بعد از چند لحظه به خودش اومد ؛ قدم دیگه ای به سمتم برداشت و دستش رو نوازش وار روی گونه ام
کشید.زیرلب گفت:
_شاید...!
نفسم تو سینه حبس شد..شاید زنده باشه..شاید..با نفس نفس گفتم:
_چند درصد ممکنه که زنده باشه؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_بهتره بریم داره دیر میشه..
با حرص گفتم:
_خودم میرم..شما برو..
با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و با خداحافظی زیرلبی ازم دور شد..مسیرم رو کج کردمسمت سنگ قبر مامان..تو ذهنم کلی سوالای بی
جواب بود..هنوزم بابت قضیه ی سارا شوکه بودم.باورم نمیشد که با همچین مار هفت خطی دوست بوده باشم!..عماد گفت که مادر
اصلیش از پدرش طلاق گرفته.یعنیمادر اصلیش کیه؟!چرا در مورد مادر اصلیش هیچ حرفی نزد؟!*
عماد گفت که مادر اصلیش از پدرش طلاق گرفته..یعنیمادر اصلیش کیه؟!چرا در مورد مادر اصلیش هیچ حرفی نزد؟!با فکری که به
سرم زد رفتن به سر قبر مامان رو موکول کردم به یه زمان دیگه و تند تند حرکت کردم سمت خروجی..شاید با دنبال کردن عماد و پیدا
کردن محل اقامتش بتونم بفهمم ایمان زندست یا نه!..تاکسی ای که باهاش اومده بودم دم در منتظرم بود.خودم بهش گفته بودم که منتظر
بمونه..پشت ماشینی پنهان شدم و نگاهی به عماد انداختم..در ماشینش رو باز کرد و نشست داخلش..پاورچین پاورچین حرکت کردم سمت
تاکسی.راننده درحال چرت زدن بود!..عماد استارت زد و با تیکاف کوچیک حرکت کرد..با عجله رانند رو صدا زدم..هول زده از خواب
romangram.com | @romangram_com