#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_472

لرزونی گفتم:
_خواهرت کیه؟!
سرش رو بلند کرد چشماش قرمز بود..با صدای ارومی گفت:
_سارا..دختر نامادریمه..!
با بهت بهش خیره شدم..سارا...درسته که خواهر اصلیش نبود..اما بازم وحشتناک بود..خیلی وحشتناک...سارا باردارم هست...
*
با صدای ارومی گفت:
_سارا..دختر نامادریمه..!
با بهت بهش خیره شدم..سارا...درسته که خواهر اصلیش نبود..اما بازم وحشتناک بود..خیلی وحشتناک...سارا باردارم هست...بزور دهن
باز کردم و نالیدم:
_چطور ممکنه اخه..؟!خنده ی تلخی کرد و گفت:
_نامادریم خیلی زن خرابی بود ؛ بزور میخواست سارا رو به من قالب کنه ؛ من شونزده سالم بیشتر نبود که با صحنه سازی کاری کرد
که انگار من به سارای نه ساله تجاوز کردم!.. اما من هیچ کاری نکرده بودم!.. اون باعث شد اولین کتکم رو از بابام بخورم...
سرش رو انداخت پایین و با دستاش شقیقه اش رو مالید تو ذهنم داشتم حرفاش رو تجزیه تحلیل میکردم ناگهانی پرسیدم:
_سارا از اولشم با هدف وارد زندگی من شد؟!
سرش رو بلند کرد و نگاه کلافه اش رو بهم دوخت..با صدای ارومی گفت:
_اولش نه اما بعدش...!
از جاش پاشد و گفت:
_پاشو برسونمت..یاد دلیلی که اومده بودم دیدنش افتادم..به کل فراموشم شده بود که بپرسم ایمان زندست یا نه!..به ارومی از جام بلند شدم و پشت سرش
روانه شدم..قدمام رو تندتر کردم تا بهش برسم..کنارش قرار گرفتم و با صدای ارومی گفتم:
_عماد؟!
زیرلب گفت:
_بله؟

romangram.com | @romangram_com