#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_471
پوزخندی زد و گفت:
_اره.
لب گزیدم و دوباره پرسیدم:
_خوبه؟!
دوباره با همون لحن خونسردش گفت:_نمیدونم!.
از این کوتاه جواب دادنش عاصی شده بودم!..سرش رو برگردوند سمتم و گفت:
_خیلی دوست داری سراز زندگی من در بیاری..؟!
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نه خودت برام مهمی نه زندگیت!..
قهقهه خندش رفت هوا..دست دراز کرد و لپم رو کشید..زیر لب گفت:
_اصلا دروغگوی خوبی نیستی..!
اداش رو در اوردم و پشت چشمی براش نازک کردم.با لحن بیخیالی گفت:
_نامادریم یه دختر داشت..
فکر کنم خوب اون دختر رو بشناسی!..
اروم پرسیدم:
_کی بود؟!
بی توجه به سوالم گفت:
_من گفتم خیلی کثیفم..اما تو نپرسیدی چرا..!
عاصی شده گفتم:
_تو کثافت بودن تو شکی نیست جواب سوالی رو که میدونم چرا بپرسم..؟!
سرش رو انداخت پایین و با صدای ارومی گفت:
_حق با توئه!..من اونقدر کثیفم که با خواهر خودم رابطه برقرار کردم..!
هینی کشیدم و دو دستم رو گذاشتم جلوی دهنم..باورم نمیشد...عماد با خواهرش..؟!!خواهرش کی بود که منم میشناختمش؟!با صدای
romangram.com | @romangram_com