#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_470
_ولی من بزرگ شدم..
بزرگ
بزرگ
خیلی بزرگ
لحنش ترسناک بود..ناخواسته لرزی به بدنم افتاد..دستی به سنگ قبر کشید و گفت....
*
نفسش رو با شتاب داد بیرون و گفت:
_ولی من بزرگ شدم..
بزرگ
بزرگ
خیلی بزرگ
لحنش ترسناک بود..ناخواسته لرزی به بدنم افتاد..دستی به سنگ قبر کشید و گفت:
_من دیگه بچه نیستم حوا..!
منتظر بهش چشم دوختم..دستی لابه لای موهاش کشید و گفت:
_بعداز رفتن مامانم بابام ازدواج کرد ؛ با زنی ازدواج کرد که چهار سال ازش بزرگتر بود..
مکثی کرد.با صدای ارومی گفتم:
_خب...؟!
خنده ی تلخی کرد و گفت:
_من خیلی کثیفم!..
گنگ بهش زل زدم ناخواسته زیرلب گفتم:
_در کثیف بودن تو که شکی نیست!..
برخلاف انتظارم شنید..با کنجکاوی پرسیدم:
_الان خبر مادرت اصلیت رو داری..؟!
romangram.com | @romangram_com