#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_469

با این فکر لرزه ای به تنم افتاد..اما من اب از سرم گذشته چه یک وجب چه صد وجب..گوشیم رو از کیفم در اوردم و شماره ی عماد
رو گرفتم به سه بوق نکشید که جواب داد:
_بگو..
با صدای محکمی گفتم:
_باید ببینمت..
بدون مکثگفت:
_بهشت زهرام..
پوزخندکمرنگی زدم و گفتم:
_همونجا باش..
بعد قطع کردنگوشی رو کردم سمت راننده و بهش گفتم که تغییر مسیر بده!..کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم..اساماسی به گوشیم
اومد..
بیا قطعه( )
با قدمایی اروم حرکت کردم همونجایی که گفته بود..از پشت دیدمش..رو زمین کنا ِر قبری نشسته بود..نزدیکش شدم و با صدای ارومی
سلامی گفتم..برگشت سمتم و گفت:
_سلام..
چشماش قرمز بود..یعنی گریه کرده؟!نگاهی به سنگ قبری که جلومون بود انداختم...هادی فرهادی..پدر عماد..اینجا قب ِر
عما ِد
ِر
پد !..مثلخودش رو زمین نشستم.همونجوری که خیره به قبر بود گفت:
_تو میدونستی که مادر من زندست؟!
گنگ بهش زل زدم..عماد بهم گفته بود که خانوادش رو از دست داده...پوزخندی زدم لابد اینم یکی از دروغاشه!..با دیدن پوزخندم اونم
پوزخندی زد..با صدای ارومی گفت:_مادرم بعد دنیا اوردن من از پدرم بخاطراختلاف طلاق گرفت و خیلی راحت ازم دست کشید..
نفسش رو با شتاب داد بیرون و گفت:

romangram.com | @romangram_com