#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_468
با بهت گفتم:
_چی؟!
سریع به خودش اومد و گفت:
_هیچی!..بهتره بریم..
ولی من مطمئنم بودم یچیزی گفت....
*
ازاد دستم رو گرفت و من رو برد سمت الاچیقا..بی حال رو لبه الاچیق نشستم و با صدای بغض داری نالیدم:
_یعنی ممکنه ایمان زنده باشه؟!
ازاد فقط تو سکوت بهم زل زد هیچی نمیگفت.این سکوتش رو به چه معنی باید ترجمه میکردم؟!!منباید خودم از این ماجرا سر در بیارم
از کجا معلوم ازاد داره دروغ نمیگه..؟!با صدای ارومی گفتم:
_من رو برسون خونه..!بی توجه به حرفم گفت:
_چیزی نخوردی که بذار چند سیخ جیگر داغ سفارش بدم...
منم بی توجه به حرفش از جام بلند شدم کوله ام رو روی دوشم انداختم و مسیر برگشت رو در پیش گرفتم..ازاد تند تند از پشت نزدیکم
شد و گفت:
_کجا؟!
بهش توجهی نکردم و از جگرکی خارج شدم..با کشیدن بند کوله ام از پشت توسط ازاد متوقف شدم.با خشونتگفت:
_وایسا میرسونمت..
برگشتم سمتش.اونقدری عصبانی بودم که میتونستم همینجا درسته قورتش بدم..دستم رو به نشونه تهدید جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
_ببین من یه حرفی رو دوبار تکرار نمیکنم ولی مثل اینکه متوجه نمیشی میگم ولم کن..!
ولم کن اخر جملم رو تقریبا با داد گفتم با تعجب بهم زل زده بود..تنه ای بهش زدم و حرکتکردم سمت خیابون..دستم رو برای اولینی
تاکس پیش روم تکون دادم و به محض توقفش تندی سوار شدم.پنجره رو تا اخر کشیدم پایین تا باد بخوره به صورتم و کمی از داغی
صورتم کاسته بشه.خودم باید با عماد صحبت کنم اینجوری نمیشه!..با صدای ارومی زمزمه کردم:
_حرف بزنم کی چی بشه؟..!مگه به من حقیقت رو میگه!..لابد مثلاونبار میخواد ازم باج بگیره میخواد بازم بدنم رو لمس کنه!..
romangram.com | @romangram_com