#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_467

_یعنی چی عماد؟تو چرا انقدر نامردی؟
نمیدونم عماد چی گفت که آزاد خنده ی هیستریکی کرد و گفت:
_اون صدای داد کی بود؟!ایمان؟!
با اوردن اسم ایمان حس کردم دنیا دور سرم چرخید..مگه ایمان زندست...؟!ناخواسته به شونه ازاد چنگی زدم تا از سقوطم جلوگیری
کنم..به محض برخورد دستم به شونه ازاد به سرعت چرخید عقب..با دیدن من پشتش با بهت بهم خیره شد..چشمام داشت سیاهی میرفتکه سریع به خودش اومد و کمرم رو گرفت تا از سقوطمجلوگیری کنه..چند تا پلک زدم تا به خودم مسلط شم..بزور اب دهانم رو قورت
دادم و با صدای تحلیل رفته ای نالیدم:
_ایمان...زندست؟!
لب گزید و صامت بهم زل زد..مشت بی جونم رو کوبیدم تخت سینش و گفتم:
_باتوام لعنتی میگم ایمان زندست؟!تو از همچی خبر داشتی؟!تو با عماد در ارتباطی؟!
تند تند گفت:
_نه حوا اینجوری که فکر میکنی نیست..
با جیغ گفتم:
_پس چجوریه هان؟!بهم بگو چجوریه
با کلافگی دستی لابه لای موهاش کشید و گفت:
_احتمال میدم که ایمان زنده باشه ؛ اونجوری که من فهمیدم عماد هنوز از انتقام سیر نشده!..
با بهت زیرلب نالیدم:
_چی؟!...یعنی عماد دوباره..!
با کلافگی سری به عنوان تائید تکون داد و گفت:
_عماد منتظره راه ی تا زهرش رو به خانواده شما بریزه...
با بغض زمزمه کردم:
_جون مامانم رو گرفت بسش نبود؟!
با صدای ارومی که یلحظه حتی شک کردم گفته باشه گفت:
_مامان خودشم بود..!

romangram.com | @romangram_com