#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_466
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم..با توقف ماشین حواسم جمع شد جلوی یه جگرکی توقف کرده بود..دوباره تبدیل شد به همون ازاد تخس و
زبون نفهم!..چشمکی زد و همونجوری که کمربندش رو باز میکرد تا پیاده شه گفت:
_نمیشه بدون خوردن چیزی ببرمت خونه که!..حداقل بیا یچیز بخوریم بعد ببرمت نه؟!
با حرص پررویی زیرلب گفتم و از ماشین پیاده شدم..باهم وارد جگرکی شدیم..اما بر خلاف انتظارم ازاد دستم رو گرفت و من رو برد
سمت یه در دیگه..در رو که باز کرد تازه فهمیدم اقا میخواد تو محیط باز بشینه!..کفشم رو در اوردم و وارد یکی از الاچیقاش شدم..ازاد
هم اومد داخل و بجای اینکه روبه روم بشینه دقیقا اومد کنارم و چسبید بهم..پررو پررو دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و گفت:
_خب کجا بودیم..؟!
سعی کردم ازش فاصله بگیرم اما مثل چسب چسبیده بود بهم..با غر غر گفتم:
_اه نکن دیگه
شیطون گفت:
_یبارم که گفتم عزیزم من کی کردم؟!
دستم رو گذاشتم جلو دهنش و با حرص گفتم:
_هیس هیس!..
بوسه ای کف دستم کاشت و چشمکی زد..واقعا تحملش سخت بود..!
*
من واقعا فکرام رو کرده بودم نمیتونستم ازاد رو بپذیرم..درسته استارت دعوامون رو من زدم اما انتظارش رو نداشتم که ازاد به محض
رفتن من با دخترعموش ازدواج کنه..اهی کشیدم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم..با ولع مشغول خوردن غذاش بود..کاش اونقدری
محکم و قوی بودم که میتونستم پسش بزنم..کاش مامانم ترکم نمیکرد کاش میتونستم با یکی مشورت کنم!..یکی مثل رویا روانشناسم
نه!..یکی که عطر تن مادر رو داشته باشه یکی که از هر لحاظ درکم کنه.با صدای زنگ گوشیش نگاهی به مخاطبش انداخت..سریع از
جاش بلند شد و گوشی بدست ازم دور شد..پوزخندی زدم و بهش چشم دوختم..گوشی دم گوشش بود و مشغول صحبت بود..از حالاتش
میشد فهمید که عصبیه..انگار اسم فردی به اسم عماد رو برد..استرس چنگ انداخت به جونم..با استرس از جام بلند شدم و کفشم رو
پوشیدم..با قدمایی کوتاه حرکت کردم سمتش..اونقدری عصبی و غرق صحبت بود که حضور من رو پشت سرش حس نکرد!..قدم دیگه
ای به سمتش برداشتم..صداش کاملا واضح بود:
romangram.com | @romangram_com