#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_465

برگشتم سمتش و با موشکافی گفتم:
_از پدرم اجازه گرفتی ؛ اما از من اجازه نگرفتی که..!
دستی زیرچونش کشید و متفکر گفت:
_هوم راست میگی!.. خب بنده چیکار کنم تا خانوم اجازه رو صادر کنه..؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_مشکلخودته ؛ منو جلوی خونمون پیاده میکنیا!..
با حرص لعنتی ای زیرلب زمزمه کرد.خوشحال از اینکه حرصش رو در اوردم لبخند نامحسوسی رو لبام نقش بست.
_حوا؟!
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:
_بله؟!
با کلافگی گفت:
_بزور بابات رو راضی کردم ؛ نمیشه کوتاه بیای؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_پس برو تا شب خدمت بابام باش..!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
_شمشیر رو از رو بستیا.
بی تفاوت گفتم:
_زنت کجاست؟!لحظه ای مکث کرد بعداز چند لحظه مکث گفت:
_خونه..!
با طعنه گفتم:
_اونوقت میدونه تا شب میخوای درخدمت من باشی..؟!!
از فشرده شدن فرمون تو دستش میشد فهمید که عصبی شده.با صدای خشداری گفت:
_حوا تمومش کن!..

romangram.com | @romangram_com