#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_463

بی حوصله بود میدونست که امروز آزاد قراره بره دیدن حوا..از چشمای برق زده ازاد و اون لبخند رو لباش فهمیده بود ک مردش داره
میره دیدن عشقش..دلش میخواست بره یک جای خیلی دور..اما این بچه ی ناخواسته دست و پاش رو بسته بود*
*ازنگاه حوا*
بی حوصله ضربه ای به سنگ ریزه جلو پام زدم.لعنتی چرا اتوبوسنمیاد اخه!..با مقنعم شروع کردم به باد زدن خودم هم گرمم بود هم
بی حوصله بودم.
_جون خانومم اینجاست..
به سرعت سر بلند کردم نگاهم به ازاد افتاد که روبه روم توقف کرده بود و شیشه ی شاگردش پایین بود.چشم غره ای بهش رفتم و
زیرلب گفتم:
_مار از پونش بدش میاد دم لونش سبز میشه!..
چشمکی زد و گفت:
_زیرلب غرغر نکن بپر بالا.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
تو هوا بوسی برام فرستاد و گفت:
_اومدم دنبالت عزیزم.
اونقدر بی حوصله بودم که حس و حال کل کل با ازاد رو نداشتم میدونیستم اونقدر تخس و زورگوئه که حرفش رو پیش میبره ؛ پس بی
حرف در جلو رو باز کردم و نشستم.به محض نشستنم خنده ای سر داد و گفت:
_احوال خانو ِم خودم؟!
با اخم برگشتم سمتش و گفتم:
_هیس آزاد..هیس شو.
دستش رو به معنی بستن زیپ دهنش جلوی لبش گرفت بعد دستش رو اورد پایین و گذاشت رو رون پام.دستم رو گذاشتم رو دستش به
ارومی دستش رو بلند کردم و گذاشتمش رو دنده ماشین.دوباره پررو پررو دستش رو گذاشت رو رون پام و فشار خفیفی به رون پام
وارد کرد نفسم رو پرشتاب دادم بیرون..واقعا تحمل این ازاد "جدید" برام سخت بود دستش پیشروی کرد سمت بین پام..با اعتراض

romangram.com | @romangram_com