#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_462

_ازکجا مطمئنین؟!
بابا دست دراز کرد و دستم رو میون دستاش فشرد زیرلب گفت:
_هیچ دختری برای مردی اونقدری ارزش نداره که بخاطرش زمین و زمان رو بهم بدوزه ؛ حوا تو از خیلی چیزا خبر نداری..اما این
رو بدون که آزاد جلوی من زانو زد و با التماس خواست که تو دوباره مال خودش بشی..قضیه زنش رو هم ترجیح میدم خود آزاد برات
تعریف کنه..فقط من به عنوان یه پدر ازت میخوام این فرصت رو به آزاد بدی که خودش رو بهت ثابت کنه..
با صدای خشدار و لحن سردرگمی گفتم:
_نمیدونم بابا باید فکرام رو بکنم..
بابا از جاش پاشد و اومد روبه روم.خم شد و نرم پیشونیم رو بوسید با صدای محکمی گفت:
_من هیچوقت بدتورو نمیخوام حوا اما این رو بدون هرتصمیمی بگیری و هرخواسته ای داشته باشی بهش احترام میذارم و کمکت
میکنم..هرخواسته ای.
با صدای بغض داری گفتم:
_مرسی بابا..
لبخند پدرانه ای زد و با شب بخیری از اتاقم خارج شد.
*
*دانای کل*
بی حوصله روی مبل نشست و سرش رو میان دستاش گرفت..هیچوقت فکرش رو نمیکرد که پسری اینهمه لوندی و زیبایی رو نادیده
بگیره..همیشه با خودش فکر میکرد که میتونه قل ِبی
سنگ آزاد رو مال خودش کنه اما اشتباه میکرد..حوا دختری بود که زرنگ تراز
خودش بود و تونست قلب ازاد رو بدست بیاره..اهی کشید و ازجاش بلند شد..خسته شده بود از سردی ازاد خسته شده بود از نادیده گرفته
شدن توسط ازاد..دستش رو نوازش وار روی شکمش کشید..دلش میخواست از زندگی ازاد میرفت بیرون و ازاد رو با عشقشتنها
میذاشت..خودش عاشق بود و حال ازاد رو درک میکرد..اما این بچه ای که تازه تو وجودش در حال رشد بود رو باید چیکار
میکرد؟!اهی کشید و با بغض زمزمه کرد:
_بدجوری دارم تو این منجلاب که اسم زندگی رو به یدک میکشه دست و پا میزنم...!

romangram.com | @romangram_com