#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_461

ورودم بابا برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد..با ببخشیدی حرکت کردم سمت اتاقم.تحمل اون فضای خفه قان اور برام سخت بود..یه حس
خاصی داشتم..لباسم رو با یه دست لباس راحتی تعویضکردمو صورتم رو شستم.رو لبه تخت نشستم و گوشیم رو از عسلیکنار تخت
برداشتم..اساماسی از ازاد داشتم..با تردید اساماس رو باز کردم:
_من بدستت میارم هرجوری که شده..!
ناخواسته لبخندی به این زورگوییش زدم بعد از حدود نیم ساعت صدای خداحافظیشون بلند شد..پس بالاخره عزم رفتن رو در پیش
گرفتن!..میدونستم که بعد رفتنشون بابا میاد پیشم..با استرس سوالایی که میخواستم از بابا بپرسم رو یدور تو ذهنم مرور کردم.طولی
نکشید که صدای قدمهای بابا رو که داشت به اتاقم نزدیک و نزدیکتر میشد رو شنیدم.زبونم رو روی لبای خشکیده ام کشیدم و منتظر به
در زل زدم که باز بشه..تقه ای به در خورد و بابا وارد شد.اومد جلو و رو صندلی میز ارایشم نشست.دستاش رو توهم قلاب زد و گفت:
_خب ؛ نظرت در مورد امشب چی بود؟!
با صدای گرفته ای گفتم:
_من نمیتونم بابا من نمیتونم آزاد رو بپذیرم..
با ارامش گفت:
_چرا ؟!
با تعجب گفتم:_چرا؟!میپرسین چرا؟!یعنی اگه من بخوام خود شما حاضرمیشین دخترتون رو به پسری که در حال حاضر زن و بچه داره بدین؟!
بابا با صدای ارومی گفت:
_نه!..اما وضعیت آزاد فرق میکنه..
با تمسخر گفتم:
_چه فرقی؟!
بدون توجه به سوالم با لحن محزونی گفت:
_ادم وقتی عاشق میشه همه چی رو فراموش میکنه...کر میشه کور میشه چشماش رو روی تمام واقعیتای زندگی میبنده..وقتی که
دخترمن عاشق شد دیدم که چشماش رو روی گذشته ی ننگین آزاد بست..من این اطمینان رو بهت میدم که آزاد هنوزم مثل قبل عاشقانه
دوستت داره.
پریدم بین حرف بابا و گفتم:

romangram.com | @romangram_com