#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_457
بی حوصله گفتم:
_اینکارات چه معنی میده؟!یعنی چی که پاشدی اومدی خواستگاریم..!
چشماش رو ریز کرد و همونجوری که میومد پشت سرم تا هولم بده با غرغرگفت:
_بده نخواستم بترشی؟! الان دخترا ارزوشونه پسری مثل من بره خواستگاریشون!..
پوزخندی زدم و با طعنه گفتم:
_عزیزم شما پدر اینده ی این مملکتی!..
متوجه طعنم شد.با حرص نفسش رو داد بیرون و یهویی تاب رو نگهداشت..اگه زنجیر تاب رو نگرفته بودم با مخ رفته بودم تو زمین.از
تاب پاشدم و با عصبانیت گفتم:
_مریض.
با کلافگی گفت:
_بهم یه فرصت بده حوا..من خودم رو بهت ثابت میکنم قول میدم.
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:_چرا نمیخوای متوجه شی که تو برام مثل یه دندون لقی بود که خیلی وقته انداختمش دور..؟!
دور طرف بازوهام رو گرفت و من رو کشید سمت خودش.با تحکم گفت:
_نه..من و تو مال همیم.
با صدای پربغضی که دل سنگ رو اب میکرد گفتم:
_زورگو.. همه کارات با زور پیش میره..تو و بابام فقط بلدین بهم زور بگین فقط حرف حرف خودتونه هیچوقت درکم نمیکنین فقط
خواسته ی خودتون براتون با ارزشه منم شدم عروسک خیمه شب باز یشما..چرا نمیخواین بفهمین که این زندگ ی منه و من حق انتخاب
دارم؟!
با تعجب گفت:
_نه نه حوا اصلا اینطوری نیست..
با همون صدای بغض
ِر
دا امیخته به حرصی گفتم:
romangram.com | @romangram_com