#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_456
با شنیدن این جملم لبخندش پررنگ تر شد پا رو پایی انداخت و گفت:
_در واقع امشب داره برات خواستگار میاد و ازت میخوام جواب منفی ندی بلکه روش فکر کنی..
با این شنیدن این جمله ی بابا باشتاب سرم رو اوردم بالا و با بهت زیرلب نالیدم:
_بابا...!بابا گفتنم با صدای زنگ همراه شد..بابا اشاره ای بهم کرد و گفت:
_دیگه جای حرفی نمیمونه پاشو بیا استقبال.
با بغض از جام بلند شدم و دنبال بابا روانه شدم.هیچوقت حق انتخاب نداشتم بابا در رو باز کرد..طولی نکشید که صدای احوالپرسیشون
بالا بیارم تشکری کردم..بوی عطرش چقد برام اشناس...با نشستن دستش رو دستم مثل برق گرفته ها سرم رو بلند کردم..با دیدن چشمای
پر شیطنت آزاد با بهت نالیدم:
_تو..
لبخند مغرورانه ای زد و گفت:
_بله عروس خانوم من...!
اونقدری شوکه شده بودم که نمیتونستم عکسلعملی نشون بدم..بزور به خودم مسلط شدم و دسته گل رو گوشه ای گذاشتم و رفتم
سمتشون.نه پدر ازاد اومده بود نه مادرش..فقط زن مسنی همراهش بود که حدس میزدم مادر بزرگش باشه..طلبکار رفتم کنار بابا
نشستم..بابا و ازاد مشغول صحبت بودن.بی حوصله مشغول ور رفتن با ناخنام بودم.منیژه خانم وارد شد.سینی چای هم دستش بود.خنده ام
گرفت!..این مجلس به هرچیزی شباهت داره غیراز خواستگاری!..با صدای بابا به خودم اومدم و سرم رو بلند کردم:
_حوا ازاد میگه باید باهم صحبت کنین ؛ هدایتش کن سمت اتاقت.
خودمم خیلی مشتاق بودم دلیل این رفتار بچگانه ی ازاد رو بدونم!..چشمی گفتم و از جام بلند شدم..اما مسیر حیاط رو در پیش
گرفتم..ازاد هم مطیعانه دنبالم کشیده شد..رو تاب نشستم و دست به سینه به ازاد زل زدم..تک خنده ای کرد و گفت:
_من الان کجا بشینم خانوم عقل کل؟!
خیلی ریلکس گفتم:
_رو فرق سر من..
با تعجب بهم زل زد بعد چند لحظه پقی زد زیرخنده و گفت:
_بانمک کی بودی تو؟!
romangram.com | @romangram_com