#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_455

_منیژه هستم..من رو اقا استخدام کردن تا هفته ای یکبار بیام اینجا رو تمیز کنم..امروز بهم زنگ زدن تا بیام.
لبخند شرمگینی زدم و گفتم:
_اوه اره بابا بهم گفته بود..خوش اومدین..
تشکری کرد و مشغول کارش شد..از اشپزخونه خارج شدم..بابا همونجوری که دکمه های پیراهنش رو میبست بهم نزدیک شد با صدای
خشکی گفت:
_چرا تیره پوشیدی؟!
با تعجب گفتم:
_همینجوری..
کلافه گفت:
_برو لباست رو عوض کن دخترم صلاح نیست.
اونقدری لحن بابا جدی بود که برام جای اعتراضی باقی نذاشت!.با حرص وارد اتاقم شدم..حالا که اینطوره اصلا میزنم به سیم اخر!..کت
و دامن سفیدم رو برداشتم و پوشیدم.رفتم جلوی اینه و رژ کالباسی رنگم رو با رژ جیغ قرمز رنگم عوض کردم.شال حریر سفیدم رو
برداشتم و رو موهای فر شدم انداختم..با دیدن خودن خندم گرفت..انگار که دارم میرم عروسی.!.تک خنده ای کردم و از اتاق خارج
شدم..بابا با دیدنم لبخند مغرورانه ای زد و بر خلاف تصورم خوبه ای گفت.انتظار داشتم دعوام کنه بخاطر افراط در ارایش و نوع
پوششم!..به مبل کناریش اشاره کرد و گفت:
_بیا اینجا.
*
رفتم و کنارش نشستم.همونجوری که خیره خیره نگاهم میکرد گفت:
_اونقدری بزرگ شدی که دیگه باید برای خودت یه زندگی تشکیل بدی ؛ درسته؟!
قلبم گواهی بد میداد..با استرس سری به عنوان تائید تکون دادم.لبخند مرموزی زد و گفت:
_اونقدری به من اعتماد داری که هرکاری بگم قبول میکنی؟!
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون..خدایا اون چیزی که دارم فکرش رو میکنم نباشه!...زیرلب گفتم:
_حرف شما برام سن ِد..!

romangram.com | @romangram_com