#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_454

با بهت نالید:
_تنها...؟!
بی حوصله گفتم:
_خانوم خوشگلم؟خیلی خستم میذاری بخوابم قربونت برم؟
با بغض از جاش پاشد و از اتاق خارج شد.نفس اسوده ای کشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم..اما صحبتام با عماد از ذهنم بیرون
نمیرفت..از فکر اینکه حوا دوباره باید زجر بکشه قلبمتو سینه فشرده شد..بزودی باید من و حوا ازدواج کنیم تا بتونم قانونی شر عماد رو
کم کنم!..
زیرلب گفتم:
_بزودی میای تو بغلم خدای زمین ی من!..
*
***ازنگاه حوا***
چند هفته ای از دیدار من و آزاد میگذشت..قطعا تو این چند هفته برگشته و دیگه ایراننیست!..با این فکر اهی کشیدم.دیدن دوبارش برام
مثل اتش زیر خاکستر بود..با شنیدن اسمم توسط بابا کتابی که دستم بود رو دستم و داد زدم:
_بله؟!!!
در اتاقم باز شد و بابا وارد شد.نگاهی بهم انداخت و گفت:
_امشب مهمون داریم ؛ از الان حاضرشو بعد نگی دیرگفتما!..
همونجوری که از جام بلند میشدمگفتم:
_کیا هستن این مهمونا؟!
عقب گرد کرد و گفت:
_میفهمی.با تعجب به مسیر رفتن بابا زل زدم..یعنیالان منو تو خماریگذاشت؟!تک خنده ای کردم و بی حوصله کش موهام رو باز کردم..بدنیستیه دوشی بگیرما..!مسیرحمام رو در پیش گرفتم.تا شب چیزی باقی نمونده بود.بعد از اینکه دوشی گرفتم لباس مناسبی پوشیدم.ارایش
ملیحی هم رو چهرم نشوندم و از اتاق زدم بیرون..وارد اشپزخونه شدم..خانم مسنی در حال جابه جا کردن بود..با تعجب گفتم:
_شما؟!
برگشت سمتم و با لبخند مهربونی گفت:

romangram.com | @romangram_com