#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_453

"حواست باشه بهش شاید تا چند وقت دیگه نباشه"!
پک عمیق دیگه ای زدم و با حرص شقیقم رو مالیدم
"به این فکر کن ایمانش زنده باشه و انتقام من از اون خانواده هنوز تموم نشده باشه.!."
سیگار تا فیلترش سوخته بود..با حرص گوشه ای پرتش کردم..صحبتام با عماد تو ذهنم بالا و پایین میپرید.من چجوری به حوا بگم؟!چرا
من لعنتی..چرامن..تقه ای به در خورد و مها وارد شد..بی حوصله مشغول باز کردن دکمه های پیراهنم شدم دلم میخواست
بخوابم..نزدیکم شد و با لوندی گفت:
_وان رو حاضر کنم یه دوش بگیری عزیزم؟!
پیراهنم رو گوشه ای پرت کردم و زیرلب گفتم:
_نه ؛ میخوام استراحت کنم..!
ناراحت سرش رو پایین انداخت با صدای ارومی گفت:
_هرجور راحتی..
شلوارکم رو از کنار تخت برداشتم و با شلوارم عوض کردم..ساعتم رو از دور مچ دستم باز کردم..لبه تخت نشستم و سوالی به مها نگاه
کردم که مثل مجسمه جلوم ایستاده بود..اومد کنارم نشست و گفت:
_باهم بخوابیم؟!بی رمق خندیدم و گفتم:
_تختم کوچیکه بذار بخوابم خیلی خستم مها..
لرزیدن پلکاش قابل تشخیص بود.با حرص گفت:
_عیبی نداره..
بی خیال طاق باز خوابیدم و گفتم:
_اگه جاییپیدا کردی بخواب.
ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم..مها همونجوری که گوشه ی تخت نشسته بود گفت:
_کی برمیگردیم؟!
با همون چشمای بسته گفتم:
_من اینجا کار دارم فعلا اگه بخوای برات بلیط میگیرم که برگردی..

romangram.com | @romangram_com