#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_452
زندگ آزاد و مها رو بهم میریزم!..سرم رو بلند کردم و با صدایی که انگار از اعماق چاه بیرون میومد گفتم:
_اشتباه فکر میکنی آزاد هیچینبوده..
بدون اینکه چیزی بگه خیره خیره تو چشمامنگاه کرد..بعداز چند لحظه گفت:
_حرفت برام سنده..با اینکه چشمات این رو به من نمیگه اما من باورت دارم..مهم نیست که قبلا چه اتفاقی افتاده مهم اینه که من میخوام
مال خودم بشی..خانوم خونم بشی..!
پوزخندی نشست کنج لبم.سرم رو بردمنزدیکتر و گفتم:
_حس نمیکنی یکم دیر اقدام کردی؟!!!با صدایی که جای شَکی باقی نمیذاشت گفت:
_من دیگه از دستت نمیدم حوا!..
بعد گفتن این جملش از جاش بلند شد و گفت:
_پاشو برسونمت.
بی حرف بلند شدم و پشت سرش راه افتادم..رو صندلی جلو جای گرفتم.همونجوری که کمربندش رو میبست گفت:
_عماد دیگه مزاحمت نشد..؟!
با اوردن اسم عماد یاد کاری که کرده بودم افتادم.بزور اب دهانم رو قورت دادم و زیرلب گفتم:
_نه!
دستش رو لبه پنجره ماشین تکیه داد و گفت:
_بهم زنگ زده بود..
کامل چرخیدم طرفش و گفتم:
_خب؟!
دستی لابه لای موهاش کشید و مرموز گفت:
_باهاش قرار گذاشتم!
*
****ازنگاه ازاد****
کلافه سیگاری روشن کردم و گذاشتم گوشه ی لبم..پک عمیقی به سیگار زدم
romangram.com | @romangram_com