#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_451
_میشناسمت عزیزم خیلی وقته که شناختمت..
متوجه کنایه ام شد..نفس حبس شده اش رو داد بیرون و گفت:
_درکت میکنم..عادیه..بهت حق میدم که اینجوری برخورد کنی..اما حوا من اومدم تا دوباره ایندمون رو بسازیم..
این بار نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و قهقهه ام رفت هوا..دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای بلند خنده ام رو مخفی کنم..بریده بریده
گفتم:
_من رو چی فرض کردی؟!فکرکردی هنوز بچم؟!البته بیشتراز این ازت انتظار نمیره!.. منی که یبار شکست خورده بودم نباید بهت
اعتماد میکردم اما کردم..بازم دارم چوب اشتباهاتم رو میخورم..
با صدای گرفته ای گفت:
_من هنوز دوست دارم..
این بار بغضی قدیمی به گلوم پنجه کشید و نفس کشیدن رو ازم سلب کرد..با صدای پر بغضی گفتم:
_درد من دوست داشتن نیست..درد من شخصیتیه که دیگه وجود نداره..حرمتیه که پایمال شده..مهم تراز همه دلیه که شکسته شده..آزاد
شاید منم هنوز تو رو بخوام اما با پذیرفتن دوباره ی تو جواب وجدانم رو چی بدم؟!به دل شکستم چی بگم؟!آزاد تو من رو بدجور
شکستی..بدجور..
خیلی خودم رو کنترل کردم تا هق هقم بلند نشه..
*
مشخص بود که خیلی کلافه است..با کلافگی و صدایی که گرفته بود گفت:
_همه رو میدونم حوا..اما تو چجوری میخوای این قلب لعنتی منو توجیه کنی؟حوا من بدونتو نمیتونم..
میون هق هق لبخندی زدم زیرلب گفتم:
_چجوری این یک سال تونستی؟از این به بعدم میتونی!...
از جاش بلند شد..سرم رو بلند کردم و با نگاهم دنبالش کردم.اومد روبه روم زانو زد.دو دستم رو میون دستاش گرفت و گفت:
_چرا بهم گفتی که برم؟!میدونم که خواسته ی قلب ی خودت نبوده!..بهم بگو چرا؟!
لب گزیدم و سرم رو به زیر انداختم.من نمیتونستم بگم..من نباید بگم..من بخاطر اینکه بچه ی عماد بی پدر بزرگ نشه از حق خودم
گذشتم و رفتم به عماد گفتم که فرار کنه!..اگه الان حقیقت رو به ازاد بگم ظلم دیگری در حق بچه ای دیگه کردم..من با گفتن حقیقتی
romangram.com | @romangram_com