#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_450

باران تو این فرصت کم میتونه فرار کنه یا نه!..با نفس نفس وارد کافه شدم و تند تند حرکت کردم سمت پله های مارپیچی که به طبقه دوم
ختم میشد..از شدت هیجان به نفس نفس افتاده بودم..نگاهم رو دور تا دور طبقه دومچرخوندم..با دیدن آزاد که پشت میزی نشسته بود و
مشغول دود کردن سیگاری بود بادم خوابید...باران چجوری انقدر زود تونست بره..؟!با بی میلی حرکت کردم سمت میز..اگه بخاطر
گرفتن مچشون نبود هرگز به آزاد زنگ نمیزدم!..صندلی رو کشیدم عقب و نشستم..زیرلب سلامی زمزمه کردم..سیگارش رو تو جای
سیگاریش خاموش کرد و گفت:
_خوبی؟!
گذرا نگاهی به چشمای منتظرش انداختم و با لبخندی مصنوعی گفتم:
_عالیم..
با صدای ارومی گفت:
_خداروشکر....
دستام رو توهم گره زدم و گفتم:
_میشنوم.
با کلافگی چنگی به موهاش زد و گفت:
_نمیدونم هنوز باورم داری یا نه..
پوزخندی زدم با صدای امیخته به بغضی گفتم:
_تو اگه جای من بودی.....
بغض تو گلوم مانع از ادامه جملم شد..تند تند گفت:
_بغض نکن لعنتی بغض نکن..حق با توئه..
سرم رو به زیر انداختم تا نم اشک رو تو چشمام نبینه..با حس گرمی دستاش رو دستای یخ زده ام مثل برق گرفته ها از جا پریدم و
دستم رو از زیر دستاش خارج کردم..با صدای گرفته ای گفتم:
_به من دست نزن..
با بهت نگاهی به این عکسلعملم انداخت..زمزمه کرد:_حوا...منم...آزاد...
پوزخندی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com