#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_449

_مسکن بدم؟!
لبخند وا رفته ای زدم و گفتم:
_نه برم خونه استراحت کنم خوب میشم..
تو همین لحظات گارسونی نزدیکمون شد و سفارشاتمون رو مقابلمون گذاشت..بی میل کمی قهوه و کیکم رو خوردم..یه کلافگی خاصی
تو وجودم بود..من باید سر از این ماجرا در بیارم...
*
دلم میخواست هرچه سریعتر این قهوه ی لعنتی تموم شه و برم..باید از این قضیه سر در بیارم..بعد خوردن قهوه به بهونه سر دردمی
خداحافظ سرسری از استاد کردم و از کافه زدم بیرون..گوشیم رو از کیفم در اوردم..با مکث شماره ی آزاد رو گرفتم..یک بوق..
دو بوق..
سه بوق...
_سلام..
هول شدم..سرفه ای کردم و با لحنی جدی گفتم:
_سلام..
با صدای هیجان زده ای گفت:_میدونستم که زنگ میزنی....
پوزخندی زدم و گفتم:
_گفتی که میخوای چیزی رو برام توضیح بدی...خب.....
پرید بین جملم و گفت:
_کجایی بیام دنبالت؟!
گوشه ناخنم رو جوییدم و گفتم:
_بیرونم..ادرس بده بیام..
لحظه ای مکث کرد و گفت:
_بیا کافه ( )
جالب این بود که دقیقا ادرس همین کافه رو داد...لبخند مرموزی زدم و با بیشترین سرعت ممکن مسیر رفته رو برگشتم..میخواستم ببینم

romangram.com | @romangram_com