#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_448
_راستش خیلی خسته بودمالان با صدای زنگت بیدار شدم..
دلم میخواست داد بزنم دروغ نگو دروغگو..اما با فشردن لبام به همدیگه خودم رو کنترل کردم..با خنده ی ارومی گفتم:
_ولی اصلا به صدات نمیخوره که تازه از خواب بیدار شده باشی...!
هول زده گفت:
_اره همیشه همینجوریم من..حالا بیخیال این حرفا..کجایی چخبر؟!دانشگاه خوب بود؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_مثل همیشه..خواستم برم خونه یهو یاد تو افتادم گفتم بیام پیشت ؛ گفتی خونه ای دیگه درسته؟!چند لحظه ای مکث کرد و هیچی نگفت انگار داشت فکر میکرد تا چه دروغی بگه!...بعد از چند لحظه مکث طولانی گفت:
_راستش دیشب دیر وقت بود نرفتم خونه خودمون با هیراد رفتیم خونه مجردیش...
نمیدونستم دیگه چی بگم.بغضی گلوم رو فشرد دوست صمیمیم!!چقدر این صحنه برام اشناست..قبلا...خیلی دورتر هم این دروغا رو
سارایی که اسم دوست رو به یدک میکشید برام میبافت..نکنه باران داره بلایی رو به سرم میاره که سارا به سرماورد؟!سارا و عماد
بدترین کار ممکن رو باهم کردن.حالام باران و آزاد...یعنی باران و آزاد هم همچین بلایی سرماوردن؟..!دلم گریه میخواست..با
خداحافظی سرسری با باران گوشی رو پرت کردم تو کیفم..
دوستت دارم هایتان را
فریاد نزنید ؛ تکرار نکنید!
بعضی ها
پشت تپه های بی توجهی
پنهان شده اند
و به ریش احساساتمان میخندند!..
با صدا زدن اسمم توسط استاد حواسم جمع شد:
_خانوم آزاد حالتون خوبه؟!
سر بلند کردم و با صدای ارومی گفتم:
_یکمی سرم درد میکنه..
با نگرانی گفت:
romangram.com | @romangram_com