#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_447
_من کجا حرفگوش نکنم استاد؟!
استاد اخر جملم رو با اعتراض گفتم..بازم خنده کوتاهی کرد و گفت:
_حق با شماست..
نگاهم رو دور تا دور کافه چرخوندم..کافه دوبلکس بود و با پله های مارپیچی کوچیکی به طبقه دوم ختم میشد..رو میزی که ما نشسته
بودیم بخشی از طبقهدوم مشخص میشد..با کنجکاوی یکم گردن کشیدم و نگاهی به میزای طبقه دوم که از همینجا مشخص میشد انداختم
چهره اشنایی رو دیدم..جوری که جلب توجه نکنه یکم دیگه خودم رو به سمت عقب متمایل کردم تا بهتر ببینم..با دیدن نیم رخ باران
متعجب بهش خیره شدم..لبخندی رو لبش بود و داشت با تمرکز به حرف طرف مقابلش گوش میداد..حتما با هیراد اومده اینجا دیگه..با
این فکرکمی از کنجکاویم کاسته شد اما یه حسی داشت تحریکم میکرد تا فرد مقابلش رو ببینم..به بهونه شستن دستام از جام بلند شدم و
حرکت کردم سمت دستشویی بعد شستن دستام حرکتکردمسمت میزمون قبل از اینکه برسم به میزمون و بشینم نا محسوس نگاهی به
طبقه بالا انداختم..با دیدن آزاد و باران با همدیگه با بهت بهشون خیره شدم..آزاد با لبخند داشت حرف میزد و باران با دقت داشت گوش
میکرد..بعد از چند لحظه نمیدونم آزاد چی گفت که قهقه بلند باران رفت هوا..
آزاد؟!
با باران؟!
چطور ممکنه؟!
این دو مگه باهم چه َسر و ِسری دارن؟!!!
*
با گیجی برگشتم سرجام و روبه روی استاد جای گرفتم..اما تمام فکر و ذهنم طبقه بالای این کافه بود..اینکه آزاد و باران باهم چه کاری
میتونن داشته باشن؟!پس لابد باران بخاطر همین امروز نیومد دانشگاه...با فکری که به سرم زد تند تند گوشیم رو از کیفم در اوردم و
شماره ی باران رو گرفتم.بعد از چند بوق طولانی بالاخره جواب داد:
_جانم دوستم؟!
با صدایی که سعی میکردم مهربون باشه گفتم:
_سلام عزیزم خوبی؟!چرا امروز نیومدی دانشگاه..؟!
با اوردن اسم دانشگاه استاد با کنجکاوی بهم خیره شد..بعداز چند لحظه مکث باران گفت:
romangram.com | @romangram_com