#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_446

_پس بی زحمت استاد صدام نکن حس میکنم هفتاد ساله شدم..
لبخند کوچیکی زدم.گوشم رو سپردم به اهنگ زیبای بهنام بانی..
_موافق خوردن یه فنجان قهوه در کنار بنده هستین بانو؟!
با این "بانو" خطاب کردنش یاد آزاد افتادم.زیرلب گفتم:
_مرسی راضی به زحمت نیستم..
اخم با مزه ای کرد و گفت:
_چه زحمتی ؛ با دادن یه قهوه به بانویی مثل شما ادم به زحمت نمیفته!
بزور لبخندی زدم و تشکری کردم..با توقف ماشین هردو پیاده شدیم و وارد کافه بسیارشیک روبه رومون شدیم..
*
باهم از ماشین پیاده شدیم و وارد کافه شدیم..رو میزی که کنار پنجره بود نشستیم..منو رو گرفت سمتم و گفت:
_چی میخوری؟!
بدوننگاه کردن به منو گفتم:
_مگه قرار نبود قهوه بخوریم؟!
سری به عنوان تائید تکون داد و گفت:
_گفتم شاید نظرت عوض شده باشه..
با لبخند کوچیکی گفتم؛
_نه قهوه میخوام با....
مکثی کردم و گذرا نگاهی به منو انداختم..انگشتم رو روی کیک سه لایه شکلات گذاشتم و گفتم:
_قهوه با کیک سه لایه شکلات..
لبخند رضا بخشی زد و گفت:
_منم همین..بعد گارسونی رو صدا زد تا سفارشات رو بهش بگه..دو دستش رو بهم گره زد و گفت:
_خب..دانشجوی حرف گوش نکن ما چطوره؟!
اخم مصلحتی کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com