#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_443

من اجازه دادم یه مر ِد متاهل و متعهد من رو ببوسه...؟!!!با چشمانی تار و بغضی که هرلحظه بزرگ و بزرگتر میشد بازوی باران رو
کشیدم و با صدای تحلیل رفته نالیدم:
_خواهش میکنم من رو از اینجا ببر......
باران برگشت طرفم نمیدونم تو صورتم چی دید که با نگرانی دستم رو گرفت و گفت:
_باشه بریم لباس بپوشیم....
*
با خوشحالی سری به عنوان تائید تکون دادم و با باران حرکت کردیم سمت همون اتاق..مانتو و شالم رو تند تند سر کردم باران
همونطوری که مشغول بستن دکمه های مانتوش بود گفت:
_بهم چی میگفتین؟
با این حرفش یاد بوسه یی
زور آزاد افتادم..با بغض لب زدم:
_هیچی بریم..
فهمید که توان توضیح دادن ندارم.دستش رو پشت کمرم قرار داد و باهم از اتاق خارج شدیم..باران حرکت کرد سمت هدیه و مشغول
خداخافظی با هدیه شد..با لبخندی مصنوعی خداحافظی سرسری با هدیه کردم و با باران و هیراد از اون خونه لعنتی زدیم بیرون!..دلم
میخواست برم یجایی و زار زار گریه کنم نه هیراد حرفی میزد نه باران..موقع اومدن آزاد رو ندیدم..پوزخندی زدم و تو دلمگفتم : " لابد
پیش مهاست..! "
با توقف ماشین سریع پیاده شدم.باران و هیراد با نگرانی باهام خداحافظی کردن..ولی من از هردوشون دلگیر بودم..اونا میدونستن من
چقدر ضعیفم..اما بازم من رو تو این موقعیت قرار دادن تا همه متوجه ضعف من بشن!...خداروشکر بابا خواب بود تند تند وارد اتاقم
شدم..به محض ورود به اتاقم بغضی که از سر شب مهمون گلوم بود به یکباره شکست..کنار در سر خوردم و هق هق بلندم رو آزاد
کردم..
بغض؛
چه واژه ی مسخره ای!
برای این درد که گلو را میفشارد؛

romangram.com | @romangram_com