#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_442
با خنده ارومی گفت:
_به من نگاه کن..
دلیل خندش رو تو این شرایط درک نمیکردم!...سر بلند کردم و منتظر نگاهش کردم..نمیدونم چیشد...فقط وقتی به خودم اومدم که لبامون
قفل هم شد و دستی بود که محکم دورم حلقه شد..........
*
شوکه سرجام خشک شدم..کلوجودم داشت منو وادار میکرد تا دستم رو تو موهاش فرو ببرم و با جون و دل از بوسه اش استقبال
کنم....اما...اما آزاد دیگه آزادقبل نیست..بهتره بگم آزاد دیگه آزاد من نیست!..آزاد الان یک مرد متاهل و متعه ِد...متعهد به مها...به
فرزندش...تمام توانم رو گذاشتم و با فشاری که به سینش وارد کردم کمی از خودم دورش کردم..به صورتش که جلوی صورتم قرار
داشت خیره شدم..هنوز چشماش بسته بود و تو حال و هوای خودش بود!..از این فرصت استفاده کردم و با جون دل بهش خیره
شدم..بعداز چند لحظه مکث زبونش رو روی لباش کشید و زیرلب گفت:
_دلم برای لبات تنگ شده بود...
دوباره با یه جملش همه اعتقاداتم رو دوباره درهم شکست!..تازه داشتم به خودم مسلط میشدم!..با غر زیرلب گفتم:
_برو کنار..
تک خنده مردونه ای کرد و گفت:
_دلم برای این غرغرای زیرلبیت هم تنگ شده بود حوام....
میم مالکیت کنار اسمم چقد برام عذاب اوره..قبلا دلم ضعف میرفت برای این " میم مالکیت "اما الان...!.دیگه بس بود..دیگه خیلی کشیدم
هضم اینهمه اتفاق از توانم خارج بود..قطره اشکی سر خورد رو گونم با صدای بغض داری نالیدم:
_میگم انقدر عذابم نده لعنتی بروکنار..لحظه به صورت و چشمای خیسم خیره شد..بعداز چند لحظه به ارومی از جلوم رفت کنار..با کنار رفتنش بالاخره حجم عظیمی از
اکسیژن وارد ریه هام شد..مگه میشه تو باشی و نفس بکشم؟!وقتی تو باشی تمام من میشه توجه به " تو"
دستم
ِخی یخ بود..پشت دست یخ زده ام رو کشیدم رو گونه های ملتهبم و با قدمایی بلند از اشپزخونه خارج شدم..با چشمام دنبال باران
گشتم..من همین الان باید از اینجا برم..تازه داشتم موقعیت چند لحظه قبلم رو انالیز میکردم..خدای من...!
منچیکار کردم؟!!!.....
romangram.com | @romangram_com