#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_441
مها که انگار انتظار این برخورد از آزاد رو نداشت با صدای لرزونی گفت:
_زیردلم تیر میکشه...دو ساعته دنبالتم...
آزاد پوزخندی زد و گفت:
_برو من الان میام..
مها بی لیاقتی زیرلب گفت و با قدمایی بلند ازمون دور شد..هضم این رفتار آزاد در برابر مها برام سخت بود..نفسم رو با شتاب دادم
بیرون و با صدای ارومی گفتم:
_میشه بری کنار؟!
با دو دستش حصاری برام درست کرد و گفت:
_میخوام یه سوال ازت بپرسم...تو رو جون هرکی که برات عزیزه صادقانه جوابم رو بده..این فاصله کم بین من و آزاد..گرمای اغوشش که داشت وادارم میکرد به اغوشش بکشم داشت تمام خط قرمزام رو میشکت..با کلافگی
گفتم:
_خواهش میکنم برو کنار...
با تحکم گفت:
_تا به سوالمجواب ندادی نه من نه تو حق بیرون رفتن از این اشپزخونه رو نداریم!.
زور گفتنشم برام شیرین بود..کنترل احساساتم دست خودم نبود..سخته بین عشقمو احساساتم با عقل و وجدانم یکیرو انتخاب کنم..با
صدای مرتعشی که بر اساس بغض تو گلوم بوجود اومده بود گفتم:
_داری اذیتم میکنی...
ناراحتی چشماش دلم رو لرزوند با صدای ارومی گفت:
_انقدر حضورم عذابت میده...؟!
دلم میخواست لب باز کنمو بگم : " بدتر حضورت داره من رو وادار میکنه تا قربونت برم..."
سرم رو انداختم پایین و ترجیح دادم تا چیزی نگم..نه دلم میخواست دروغ بگم نه حقیقت رو...پس اگه نگم خیلی بهتره!...
_به من نگاه کن..
با کلافگی و همون سر به زیر افتاده گفتم:
_عذابم نده..
romangram.com | @romangram_com