#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_440
میخواهی بمانی ؛
رفتاری میبینی که انگار باید بروی...!
و این بلا تکلیفی
خودش کلی جهنم است...!قدمی نزدیکم شد و فاصله بینمون رو پر کرد..جام شرابش رو روی میز رها کرد و تند تند گفت:
_من رهات نکردم حوا من رفتاری نکردم تا بخواد باعث شه تو بری...
قدمی بسمت عقب برداشتم که پشتم مماس دیوار شد...با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
_مهم نیست..مهم الانه که داری....پدر میشی...
با کلافگی سرش رو انداخت پایین و گفت:
_هیچ چیز اونطوری که تو فکر میکنی نیست ما باید باهم صحبت کنیم..
با خشونت سعی کردم کنارش بزنم زیر لب غریدم:
_ما باهم حرفی نداریم..
دو طرف بازوم رو اسیرپنجه های گرمش کرد و گفت:
_هنوزم قلبم بخاطر تو میتپه.....
با شنیدن جملش خشک شدم حس کردم قلبم از تپش افتاد..تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم صدای زنی از پشت سر ازاد بلند شد:
_ازاد......
*
هر دو با هم بسمت زنی برگشتیم که با یه شکم نسبتا برامده با کنجکاوی زل زده بود به ما..
تشخیصش کار سختی نبود!..
مها بود.
با دیدن من سرجاش خشک شد.زمزمه کرد:
_تو....
دو دستم رو روی سینه آزاد گذاشتم و هلش دادم عقب..اما از جاش تکون نخورد..اخمی کرد و با تشر روبه مها گفت:
_چی میخوای؟!
romangram.com | @romangram_com