#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_439
سرم رو انداختم پایین و به انگشتای دستم خیره شدم..تحمل این فضای خفه قان اور بی نهایت برام سخت و دشوار بود...با شنیدن صدای
بلند هدیه ناخواسته سرم رو بلند کردم:
_خب خب همگی ساکت میخوایم با پسر خوشگلم عکس دسته جمعی بگیرم..لطفا گروه به گروه بیاین..
خواستم نگاهم رو بچرخونم که ناخواسته به نگاهی گره خورد..من این جنس نگاه رو خوب میشناختم..من صاحب این نگاه رو هم خوب
میشناختم!این دو تیله مشکی...قبل از اینکه از خود بیخود بشم و کار غیر معقولانه ای انجام بدم نگاه از تو تیله ی به رنگ شبش گرفتم و
سرم رو به زیر انداختم..
گناهه..
گناه..
گناه..
همه بلند شدن و رفتن سمت امیر علی و هدیه..از این شلوغی جمعیت استفاده کردم و از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت
اشپزخونه..بدون اینکه برق اشپزخونه رو روشن کنم به دیوار اشپزخونه تکیه زدم و لیوان ابی رو پر کردم وجرعه ای ازش نوشیدم..
*
صدای نفس نفسی رو از فاصله نه چندان دوری شنیدم..هینی کشیدم و به عقب برگشتم..جام شرابی دستش بود برق نگاه مست کنندش توی
تاریک اشپزخونه به خوبی قابل تشخیص بود..جام شراب رو نزدیک صورتم اورد و با صدای بمی گفت:
_بسلامت ی......
مکثی کرد..از زور بهت و هیجان به نفس نفس افتاده بودم..با شنیدن ادامه جملش نفسم تو سینم حبس شد:
_بسلامت ی دختری که یروزی قرار بود بشه مادر بچه هام...!
قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد..با دیدن چشمای مرطوبم خنده تلخی کرد..سر انگشتای لرزونش حرکت کرد سمت صورتم..اما
بین راه منصرف شد و دستش رو مشت کرد..با صدای لرزونی نالیدم:
_گاهی ..
ادم می ماند بین بودن یا نبودن ؛
به رفتن که فکر میکنی
اتفاقی می افتد که منصرف میشودی
romangram.com | @romangram_com