#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_438

_دیگه ظرفیتش رو ندارم باران.
با هق هق نالید:
_معذرت میخوام که تو اینموقعیت قرارت دادم حس میکردم با واقعیت روبه رو شی حالت بهتر میشه و میتونی باهاش کنار بیای ولی....
ادامه جملش رو خورد و هق هقش نفس گیر تر شد..تقه ای به در خورد..با شنیدن صدای در تند تند با پشت دست اشکام روپاک کردم
باران به تندی ازجاش پاشد و با گوشه استین لباسش اشکاش رو پاک کرد و حرکت کرد سمت در..صدای هدیه از پشت در میومد که
داشت حالم رومیپرسید..ابروم رفت..با این فکر قلبم بیشتر لرزید و لب گزیدم.الان چجوری باید از این اتاق خارج شم؟چجوری باید اون
بیرون با ازاد و همسرش روبه رو شم..؟!!!
*
باران بعداز چند لحظه صحبت با هدیه دوباره وارد اتاق شد رفت جلوی اینه ایستاد و مشغول ور رفتن با صورتش شد در همون حال
گفت:
_میدونم برات سخته..واقعا نمیدونم چجوری باید ازت معذرت خواهی کنم!.. اما باید بریم بیرون قبل از اینکه کسی حرف مفت دیگه ای
بزنه....
سخت بود..خیلی سخت..اما باید میرفتم چون مجبور بودم!..لبخند وا رفته ای زدم و از جام بلند شدم.باران کیف لوازم ارایشی سمتم گرفت
و گفت:
_یکم ارایش کن..
تشکری کردم و کیف رو از دستش گرفتم..روبه روی اینه ایستادم و ارایش کمرنگی رو صورتم نشوندم.اما هرچقدرم به خودم میمالیدم
بازم این چشما همه چیز رو لو میداد!...اهی کشیدم و با گفتن من حاضرم باهم از اتاق زدیم بیرون..باران دستش رو دور بازوم حلقه کرد
و باهم حرکت کردیم سمت هیراد..سرم رو تا جای ممکن انداختم پایین..بالاخره رسیدیم به هیراد..صدای پچ پچ ازاطرافیان برام ازار
دهنده بود..اب دهانم رو با بغضم فرو خوردم رو دو صندل ی کنار هیراد جای گرفتیم..هیراد دستش رو دور شونم حلقه کرد و گفت:_خوشگل من چطوره؟!
بزور لبخند لرزونی زدم و زیرلب نالیدم:
_خوبم.
لبخند تلخی زد و زیرلب گفت:
_تحمل کن زود میریم..

romangram.com | @romangram_com