#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_437
بودن..کف دستام عرق کرده بود و گلوم بشدت میسوخت..حس مواقعی رو داشتم که بعداز یه روز سرد زمستانی مریض میشدم...با تقلا
پلکام رو باز کردم و بزور رو تختی که روش دراز کشیده بودم نیم خیز شدم..اتاقی که داخلش بودم برام اشنا نبود..بدنم بشدت درد میکرد
و گرفته بود..سرفه ای کردم..بالا پلکام و گوشه لبم نبض میزد..پاهام رو از تخت اویزون کردم و دستی به گردنم کشیدم..با شنیدن صدای
در سرم چرخید همون سمت..در باز شد و باران وارد شد ، با دیدنم که رو تخت نشسته بودم با نگرانی نزدیکم شد و جلو پام زانو زد
دستام رو میون دستاش گرفت و با بغض گفت:
_قربونت برم من..
با تعجبنگاهش کردم..دستم رو نزدیک لباش برد و بوسه ای رو پشت دستام کاشت..با تعجب فقط بهش خیره شدم..با خیس شدن دستام
فهمیدم که داره گریه میکنه ، با صدای گرفته ای که هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت گفتم:
_چرا گریه میکنی ؟!با شنیدن این جملم هق هق گریه اش بلند شد..دستم رو بزور از میون دستاش کشیدم بیرون و دو طرف صورتش رو قاب گرفتم..
سرش رو اوردم بالا و با نگرانی گفتم:
_چرا گریه میکنی؟!
بریده بریده گفت:
_چی به سرت اومده دردت به جونم؟!
چی به سرت اومده که واسه ازادت تب کردی؟
چقد تو باید درد بکشی قربونت برم من؟!
با شنیدن جملش ناباور بهش خیره شدم..
من تب کردم؟.!.
بخاطر ازاد.....
با صدای که سعی در کنترلش داشتم تا نلرزه گفتم:
_خب....خب حالا چیزی نشده که.....
هق هق گریه ایش حتی یلحظه هم قطع نمیشد سرش رو به اغوش کشیدم و بوسه ای رو موهاش کاشتم..قطره اشکی از چشمام سر خورد
پایین و رفت لابه لای موهای باران غیب شد..دلم میخواست الان بجای باران ازاد تو بغلم باشه!!...نمیرود ز یادم..تمام خاطراتی
که..عاشقانه َسر شد!..با صدای پر دردی نالیدم:
romangram.com | @romangram_com