#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_436
باعث شد که دستم مشت شه و بغضی گلوم رو فشرده تر کنه..هیچکس هیچ حرفی نمیزد..انگار نفس هم نمیکشیدن..کاش بشه لب باز کنه
و اسمم رو صدا بزنه..محتاج صداشم..محتاج بودنشم...
همیشه یچیزی از وجود #معشوق
تو قلب #عاشق ته نشین میشه
برای همیشه....
حتی اگه همدیگرو ترک کنن..
قفسه سینم از شدت استرس بشدت بالا و پایین میشد حتی یک لحظه هم از نگاه کردن بهم دست بر نمیداشتیم..حتی پلک هم
نمیزدم..میترسیدم با پلک زدنم از دستش بدم هیچکس دیگه هم جرات حرف زدن نداشت!..فک منقبض شدش..رگ برجسته
گردنش..چشمایی که رگه های سرخ توش دیده میشد دستی که مشت شده بود..همه و همه برام ستودنی بود..دلم میخواست پر بکشم سمتش
و جوری منو به اغوش بکشه که هیچی ازم باقی نمونه...با صدای لرزونی که هیچ شباهتی با صدای خودم نداشت لب زدم:
_من....می...میخواستم....برم...
نگاه بیتابش بیتاب تر شد.قدمی به سمتم برداشت..
_عزیزم معرفی نمیکنی؟!!
تازه متوجه موقعیتم شدم نگاهم چرخید سمت دختری از بازوش اویزون بود..
مها..
برنده ی این بازی..
ناخواسته قدمی به سمت عقب برداشتم من چرا هیچکسو ندارم؟!چرا انقدر تنهام؟!یه صدایی از فاصله دور انگار داشت صدام میزد چرا
انقدر گرمه...چرا دارم اتیش میگیرم؟!چرا نمیتونم جواب کسی رو که داره صدام میزنه رو بدم..؟!چرا خونه داره دور سرم
میچرخه؟!لحظه اخر فقط خودم رو دیدم که با زانوهایی سست شد پخش زمین شدم و ازادی که پرکشید سمتم .
***
خاموشی مطلق....
*
سوزش گلوم..گرما..تشنگی..ملتهب بودن گونه هام..همه رو حس میکردم..دلم میخواست چشمام رو باز کنم اما انگار به پلکام چسب زده
romangram.com | @romangram_com