#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_435

_باران بگو که دروغه من طاقت این قضیه رو ندارم.
لبخند ارامش بخشی زد و گفت:
_نگران نباش..
نزدیک بود اشکم در بیاد...نمیدونستم باید چیکار کن...خدای من رویارویی با ازاد...نه تنها ازاد بلکه زن و بچش..بزور بغضم رو فرو
خوردم و ناگهانی از جام بلند شدم...من نمیتونم من نمیتونم باهاش روبه رو شم با بلند شدن ناگهانیم همه نگاها برگشت سمتم.لبخند لرزونی
زدم و دوان دوان حرکت کردم سمت اتاقی که لباسام رو اونجا تعویض کرده بودم.صدای باران رو میشنیدم که از پشت سر داشت صدام
میکرد.بدون توجه بهش وارد اتاق شدم.مانتوم رو از چوب لباسی چنگ زدم و همزمان شالم رو گذاشتم رو موهام باران با نفس نفس وارد
اتاق شد و در حالی که به قاب در تکیه زده بود گفت:
_این دیوونه بازیا چیه؟!
دلم میخواست داد بزنم و بهش بتوپم اما میدونستم به محض لب باز کردن صدام میلرزه و حتی ممکنه اشکم در بیاد...پس ترجیح دادم
سکوت کنم!..کیفم رو از رو میز چنگ زدم و حرکت کردم سمت در...زیرلب غریدم:
_برو کنار.
با اخم گفت:
_نمیرم..داری از کی فرار میکنی؟از واقعیت؟!
نگاه تار و بغض زده ام رو دوختم به نگاه طلبکارش...با صدای بغض داری لب زدم:
_بذار برم من نمیتونم..
طولی نکشید که رنگ نگاهش عوض شد با کلافگی گفت:
_نمیدونستم انقدر بهم میریزی وگرنه راضی به زجر دادنت نبودم.....
با دستم کنارش زدم و با قدمایی بلند از اتاق خارج شدم باید قبل از اینکه دیر بشه از اینجا فرار کنم باید برم قبل از اینکه اون چیزی که
نمیخوام اتفاق بیفته!..بدون توجه به هدیه و همه کسایی که بهم خیره شده بودن تند تند حرکت کردم سمت خروجی...دستم رو گذاشتم رو
دستگیره همزمان با هل دادن من فردی در رو از پشت هل داد و من موندم و بوی عطری که بی نهایت به مشامم اشنا اومد.....*
با باز شدن در موج گرمایی که بیرون در بود گونه های یخ زدم رو نوازش کرد قلبم دیوانه وار به در و دیوار قفسه سینم میکوبید...خدایا
نه...الان نه در کامل باز شد...رخ به رخ...سینه به سینه...بعد چند وقت؟!!دقیقا یکسال...بعد یکسال..تعجب..بهت..دلتنگی..همه و همه

romangram.com | @romangram_com