#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_434
_هیشش چخبرته..
لب گزیدم و نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط باشم ولی مگه میشد!؟با اومدن هیراد باران رفت سمتش و باهم مشغول خوش و بش شدن
مغموم تو صندلیم فرو رفتم و بغضم رو فرو خوردم
_میتونم اینجا بشینم؟!
نگاهم کشید شد سمت پسر شیکپوشی که منتظر بهم زل زده بود بی تفاوتی سری به نشونه تائید تکون دادم و نگاهم رو سمت دیگه ای
معطوف کردم کنارم که جای گرفت مشامم پرشد از عطر تلخی که تقریبا خالی کرده بود رو خودش!با صدای ارومی گفت:
_من هومن هستم برادر هدیه، و شما؟!
بی حوصله گفتم:
_حوا هستم دوست هدیه..
با لبخند کنترل شده ای سری تکون داد و گفت:
_خوشبختم خانوم زیبا.
بزور لبخندی زدم و مشغول تماشای جمعیت شدم...*
با اومدن باران و هیراد اون پسری که خودش رو هومن معرفی کرده بود با معذرت خواهی کوتاهی ازمون دور شد..باران چشمکی به
قیافه بی حوصلم زد و زیر لب جوری که هیراد نشنوه گفت:
_چه خوشتیپ بود نه؟!
هنوز از اینکه ازم پنهون کرده بود تولد کیه ازش دلخور بودم..!برو بابایی زیرلب گفتم و با قهر نگاهم رو چرخوندم سمت دیگه.متوجه
ناراحتیم شد و کنارم جای گرفت همونجوری که بازوم رو نوازش میکرد گفت:
_عزیزم؟! باور کن تو برای قوی تر شدن نیاز داری که با واقعیت روبه رو شی..
بزور لبخندی زدم و گفتم:
_تنها شانسی که اوردم اینه که ازاد اینجا نیست باز همینشم غنیمته!
مشکوک خندید و زیرلب گفت:
_شاید اونم اینجا دعوت باشه!خداروچه دیدی!
با شنیدن این جملش سیخ سرجام نشستم با ناباوری نالیدم:
romangram.com | @romangram_com