#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_433

ایشی گفتم و روم رو برگردوندم سمت پنجره.با حرص گفت:
_چرا هیچی نمالیدی به صورتت؟! الان با میت فرقی نداری که اه !دست دراز کردم سمت ضبط و بی توجه بهش اهنگی پلی کردم با دیدن بی توجه ایم فحشی زیرلب زمزمه کرد و خداروشکر ساکت شد!با
توقف ماشین با بی حوصلگی پیاده شدم باران همونجوری که موهای شلاقیش رو از رو صورتش کنار میزد گفت:
_هیراد گفت که یکم دیرتر میاد امشب تولد یکی از دوستای مشترک من و هیرا ِد فقط یکم بخند یکم شاد باش ، باشه دوستم؟!
لبخند کوچیکی زدم و سری به عنوان تائید تکون دادم.باهم وارد خونه ی پیش رومون شدیم..
*
نه اونقدری خونه مجللی بود که دهنم باز بمونه نه خیلی کوچیک بود...یه خونه دنج و شیک بود.برخلاف تصورم به محض ورودمون
بوی الکلو دود مشامم رو نوازش نکرد!بلکه بوی خوش قهوه تو خونه پخش بود..ناخواسته نفس عمیقی کشیدم این خونه منو سورپرایز
کرد تمام چیزاش برخلاف تصورم بود!دختری نزدیکمون شد.با دیدن باران با خوشحالی ازمون استقبال کرد.یه محیط گرم و صمیمی
بود..اونقدری گرم که ناخواسته به وجد اومدم و لبخندی رو لبام شکلگرفت..با باران به سمت اتاقی رفتیم و مشغول تعویض لباس
شدیم..از اینکه ارایش نکرده بودم اخمام توهم بود...کاش یکم ارایش میکردم!بیخیال شونه ای بالا انداختم و با باران از اتاق خارج
شدیم.بیشتر از بیست نفر جمعیت نبود.موسیقی بی کلامی درحال پخش بود.دوباره همون دختری که اومده بود استقبالمون نزدیکمون شد و
خودش رو هدیه معرفی کرد...حس میکردم قیافش خیلی برام اشناس اما نمیدونم که کجا دیدمش!تولد پسر هدیه امیرعلی بود..باران زیر
گوشم با صدای پچ پچ مانندی گفت:
_میدونی هدیه کیه؟!
مثل خودش پچ پچ مانند گفتم:
_دوست توئه بعد از من میپرسی؟!
لبخند کوچیکی زد و گفت:
_زنداداش ازا ِد !!
با اوردن اسم ازاد خشک شدم چرا تا من حالم خوب میشه دوباره یه اتفاقی میفته که فکرم پر بکشه سمت ازاد؟!پس یعنی امروز تولد
برادرزاده ازا ِد!!!یعنی امروز رعنا خانم مادر ازاد روهم میبینم...با خشم رو به باران غریدم:
_چرا زودتر بهم نگفتی؟!من الان باید بفهمم؟!
دستم رو فشرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com