#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_432
"چند ماه بعد"
بزور لقمه نون پنیری که واسه خودم درست کرده بودم رو فرو خوردم..از سوت و کوری خونه دلم گرفت.اهی کشیدم و حرکت کردم
سمت اتاقم.من کی تنها نبودم؟!با صدای زنگ گوشیم با بی حوصلگی جواب دادم:
_بله؟!
صدای مهربون باران پیچید تو گوشم:
_خوبی؟!
باران برام حکم کلاغ شوم رو داشت!!تا به الان دو خبر بد رو بهم داده بود...با بی حوصلگی گفتم:
_بدنیستم.
_یچیز میگم تورو به روح مامانت قسم نه نیار..
با خشم غریدم:
_قسم نده.
با مظلومیت گفت:
_چشم چشم..پس حاضرشو یه مهمونی دعوتم میام دنبالت باهم بریم.
خواستم دهن باز کنم و بگم نمیام اما وقتی یاد قسمش افتادم با خشم پلکام رو روهم فشردم لعنتی ای زیر لب زمزمه کردم و با گفتن
میبینمت گوشی رو قطع کردم.حوصله تنها چیزی رو که نداشتم این بود که تو جمع باشم..!با بی حوصلگی لباسی تنم کردم حس و حال
ارایش نداشتم بعد حاضرشدنم زنگی به بابا زدم و گفتم که با باران دارم میرم مهمونی..کلی خوشحال شد و سفارش کرد که مراقب خودم
باشم!..با بغض رو عکس مامان و ازاد رو که کنارهم گذاشته بودمشون بوسیدم و رفتم دم در.با اخم در جلو رو باز کردم و نشستم دست
دراز کرد لپم و کشید و با شیطنت گفت:
_چطوری گوگول ی من؟!
اخمام رو بیشتر کشیدم توهم در حالی که جای دستش رو لپم رو میمالیدم با تشر گفتم:
_مگه ک ِش که همینجوری میکشی..
تک خنده ای کرد و گفت:
_یه امشب جون من بد اخلاق نباش هانی..
romangram.com | @romangram_com