#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_444
قدرت صحبت کردن را میگیرد؛
تعادل را بهم میریزد
و به همه میفهماند که حالت خوب نیست...
باید واژه ای زخیم تر انتخاب میشد... واژه ای از جنس بد خودش... واژه ای که میفهماند چقدر سنگین است...
نمیدونم چقدر گریه کردم..چقدر صحنه های دیشب رو مرور کردم..و چقدر حسرت خوردم..اما وقتی به خودم اومدم دیدم سپیده زد..
*با کرختی از جام بلند شدم و وارد حموم شدم..باید میرفتم دانشگاه..کلاس مهمی داشتم و نمیتونستم بپیچونمش!..دوشی گرفتم تا حداقل کمی
از خستگیم در بره..نم موهام رو گرفتم و گیسش کردم..اخر موهام از زیر مقنعم میزد بیرون اما خب عیبی نداره مجبورم بخاطر اینکه
خشک شه اینجوری ببندمش..مانتو شلواری پوشیدم ، مقنعم رو سر کردم و آرایش ملایمی رو صورتم نشوندم تا کمی از خستگیم و
قرمزی چشمام رو بپوشونه..بعد برداشتن کوله ام از اتاق زدم بیرون..بابا مشغول خوردن صبحانه بود..صبح بخیری بهش گفتم و کنارش
نشستم..بعد خوردن صبحانه با بابا سوار ماشین شدم.خداروشکر حداقل با بابا میرم و اون اتوبوس لعنتی رو تحمل نمیکنم!..
تلخی روزگار ؛
اونجا شروع میشه که..
خیلی چیزا رو میشه خواست
اما نمیشه داشت!..
نیم ساعت زودتر رسیده بودم..وارد کلاس شدم و بی حوصله رو صندلیم نشستم..باران هنوز نیومده بود..لابد نمیاد..شاید زیادی
خستس!استاد اومد مشغول تدریس شد..اما به جرات میتونم بگمکه هیچی نفهمیدم!..بعد تموم شدن کلاس رمق بلند شدن نداشتم..اما باید
میرفتم زیادی خسته بودم ای کاش اصلا نمیومدم..گوشه ی خیابون با قدمایی خسته حرکتکردم..کی حال داره تا ایستگاه اتوبوس بره..؟!با
بوق ماشینی که انگار یکسره کرده بود برگشتم عقب..با دیدن استاد اخمم از بین رفت جاش با تعجب به استاد نگاه کردم..شیشه ی ماشینش
رو داد پایین و گفت:
_خانوم آزاد برسونمتون؟!
با خجالت لب گزیدم و گفتم:
_مرسی استاد خودم میرم..
اخم شیرینی کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com