#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_430
من خیلی بچه بودم،مثل بچه ها واسه
کوچیک ترین چیزا ذوق میکردم
اره من خیلی بچه بودم!
اما تو خیلی بزرگ بودی
دوست داشتنت؛
حرف زدنت،
و خیلی چیزای دیگه ات مثله ادم بزرگا دروغ بود!..
تو خیلی بزرگ بودی...
خیلی خیلی بزرگ
*نمیدونم چقدر گذشت...چند نفر ازجلوم رد شدن...چند نفر ایستادن و چند لحظه ای نگام کردن و چند نفر با ترحم بهم زل زدن..اما اینو
میدونم که دیگه بریدم...دیگه نمیکشم..با نشستن دستی رو شونم با حواس پرتی به زن باحجابی که کنارم نشسته بود زل زدم با مهربونی
شونم رو مالید و گفت:
_عزیزم؟!
بی توجه بهش دوباره به روبه روم زل زدم
"منو دل برید از تو؟!
چه محال خنده داری..! "
_خانوم حالتون خوبه؟!چیزی میخواید براتون بیارم؟!
زبونم رو روی لبای خشکیدم کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:
_یه لیوان اب...
از جاش پاشد و بعد چند ثانیه با لیوان ابی نزدیکم شد..تشکری زیرلبی کردم و لیوان اب رو سر کشیدم دوباره کنارم نشست و گفت:
_چیشده عزیزم؟!
نگاهم رو به ماشینایی دوختم که با شتاب از جلوی دیدم عبور میکردن..زیرلب گفتم:
_تاحالا شده اونقدری خسته بشی که حتی تکلیفت با خودتم مشخص نباشه؟!تا حالا شده ندونی چیکار کنی؟! تاحالا شده ارزویی نداشته
romangram.com | @romangram_com