#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_427

_من جدیم الان!
خنده ارومی کرد و گفت:
_منکه حرفی نزدم..دارم گوش میدم!.
از اینکه داشت دستم مینداخت اعصابم خورد شده بود لعنتی چقد خونسر ِد...دستی گوشه لبم کشیدم و گفتم:
_بابام حکم جلبت رو گرفته..از اینجا برو عماد..با زن و بچت از اینجا برو..
لبخند رو صورتش پررنگ تر شد کمی خودش رو جلو کشید و گفت:
_اگه نخوام برم و پیش تو بمونم؟!
با شنیدن جملش شوکه شدم ولی با لحنی که سعی میکردم بی تفاوت باشه گفتم:
_من فقط بهت خبر دادم که ممکنه تو دردسر بزرگی بیفتی! حالا هرکاری میکنی زندگ ی خودته..
سری تکون داد و گفت:
_اوکی!!
از این بیخیالیش کم مونده بود دود از سرم بلند شه!با یه حرکت از جام بلند شدم و گفتم:
_من باید برم....خدافظ..
با لحن محکمی گفت:
_بشین!
نیشخندی زدم و گفتم:
_حرفم رو گفتم کار دیگه ای ندارم..وقت بخیر!
نگاه بی حسش رو قفل نگاه کلافم کرد این دو گوی سبز چی رو میخواستن به من ثابت کنن؟!گذشتم رو!؟زمزمه کرد:
_باید باهم صحبت کنیم حوا..بشین.
با تمسخر گفتم:_من و شما حرفی باهمنداریم!
ناگهانی از جاش بلند شد و کتش رو که رو صندلیش بود برداشت مچ دستم رو اسیرپنجه های قویش کرد و گفت:
_پس میرسونمت حداقل تو راه میتونم حرفام رو بهت بزنم!...
تا به خودم اومدم دیدم تو ماشینشم!!با اخم زیرلب زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com