#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_426
با نفس نفس پلکام رو باز کردم شیشه عطر رو برگردوندم سر جاش تک تک خاطرات و حرفامون جلوی چشممه...برو از فکرم بیرون
لعنتی برو...کیفم رو از رو تخت برداشتم و با قدمایی نامطمئن از خونه زدم بیرون...
***
در کافه رو هل دادم و داخل شدم پیدا کردنش کار سختی نبود.با دیدنش سرد شدن دست و پام رو حس کردم!..لعنتی اتش زیرخاکستر
نشو!با دیدنم از جاش بلند شد و لبخند خسته ای به روم زد.لبخند کوچیکی زدم و رو صندلی روبه روش جا گرفتم.سیگاری تو دستش بود
.پک عمیقی به سیگارش زد و با یه صدای فوق جدی گفت:
_دلم برات تنگ شده بود!
همین یه جملش برای منقلب کردن حالم بس بود!اهنگی هم که تو کافه در حال پخش بود حالم رو خراب تر میکرد...دسته ی کیفم رو بین
انگشتام فشردم و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم:
_میخوام راجب یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.
بی توجه به حرفم پک دیگه ای به سیگارش زد و اهنگی که در حال پخش بود رو زمزمه کرد:
_حیف..
اینجوری تموم شد..
روزای خو ِب من و تو...خاطره شد...
با بغض نالیدم:
_بسکن..
پوزخندی زد و گفت:
_میشنوم بگو حرفتو.
*
زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم:
_نمیدونم حرفم رو باور میکنی یا نه اما میخوام بگم بخاطر بچت..بخاطر بچه ای که هنوز بدنیا نیومده..من نمیخوام بچه دیگه ای بی پدر
بزرگ شه...
هیچ تغییری تو صورتش ایجاد نشد!فقط پوزخندش پررنگ تر شد!نفسم رو کلافه دادم بیرون کلافه گفتم:
romangram.com | @romangram_com